دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

یا ملک المبعث والمحشر - لیس سوی صدرک من مصدر

سر نبری ای سر، اگر سر بری - آن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری - نظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان - بر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فوادی لم غیبته - بعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران - برتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه - عمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم - سرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلما - اسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون - بر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به - هل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زر - جوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتنا - افتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم - دین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی - قد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقا - زن نشود حامله از سعتری

روزن دل! آه چه خوش روزنی - یا تو مگر روزن یار منی

عمرک یا نخلة هل تاذنی - نحو جنی غصنک کی نجتنی
روزن آن خانه اگر نیستی - پس تو ز چه روی چنین روشنی
کل سراج حدث ینطفی - غیرک یا اصلی یا معدنی
هرچه کند چرخ مطوق بود - جز تو که بنیاد بقا می کنی
اتخذالحرص هنا مسکنا - دونک یا نفس فلا تسکنی
دانه ی دامست، چرا می خوری؟! - آهن سردست، چرا می زنی؟!
شربة اهوائک مسمومة - حیلة اعدائک فی المکمن
سخته کمانیست، پس این کمین - بر پر! چون تیر، چرا ایمنی؟!
قد نفد العمر وضاق المدی - خذ بیدالهالک یا محسنی
گر دو جهان ملک شود مرمرا - بی تو گدایم، نشوم من غنی
غیر سنا وجهک لا نشتهی - ای وسوی عشقک لا نقتنی

اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی - شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی

جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده - امددنی بنصرة، قلت له فهکذی
جملنی جماله، نورنی هلاله - اطربنی بسکرة، قلت له فهکذی
یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارنا - یدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی
نور وجهه الدجی، صدق لطفه الرجا - اکرمنی بزورة، قلت له فهکذی
نال فوادی کاسه عظمه و باسه - فاز به بخمرة، قلت له فهکذی
من تبریز شمس دین یسمع منی الانین - یکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی