دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

یا ساقی الحی اسمع سوالی - انشد فوادی، واخبر بحال

قالو تسلی، حاشا و کلا - عشق تجلی من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی - والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه - والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی - انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن - والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمد - و انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنما - گفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن - تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان - زیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق - گفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه را - گفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتا - مومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحا - وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا! - حقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا - لما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبها - تا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اختر - ان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی - یارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه - بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون - گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم - یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا - وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده - گفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم: خموشی صعبست گفتا: - یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم - والله اعلم، والله تالی

هذا سیدی، هذا سندی - هذا سکنی، هذا مددی

هذا کنفی، هذا عمدی - هذا ازلی، هذا ابدی
یا من وجهه، ضعف القمر - یا من قده صعف الشجر
یا من زارنی، وقت السحر - یا من عشقه نور نظری
گر تو بدوی، ور تو بپری - زین دلبر جان، خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمش - از مرده خری، والله بتری
ایلا کلیمو ایلا شاهمو - خراذی دیذیس ذوزمس آنیمو
پوذپسه بنی، پوپونی لالی - میذن چاکوس کالی تو یالی
از لیلی خود مجنون شده ام - وز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده ام - باری بنگر تا چون شده ام
گر زانک مرا زین جان بکشی - من غرقه شوم، در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم - گر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی - یا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنی - یا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی - هستی تو بر هستی بزنی
در حلقه درآ بهر دل ما - شکلی بکنی دستی بزنی
صدگونه خوشی دیدم ز کسی - گفتم که: لبت ، گفتا: نچشی
بر گورم اگر آیی بنگر - پرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود بی صورت بر - وآن گنج بود بی صورت زر
شب عیش بود بی نقل و سمر - لاتسالنی زان چیز دگر

طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی - لست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی

سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی - سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم - نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران او - زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمع الله بیننا - خفرات اتیننا، بجمال و غبغب
هله زین نیر درگذر، بده آن جام معتبر - که دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
املاالکاس لا تقل لنداماک اصبروا - نفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی
زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شد - دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی!
حیث ما حاول الثری، فمه جانب السما - حبث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی
دل به اسباب این جهان به امید تو می رود - که تو اسباب را همه بید خود مسببی
ز تو مشغول می شود به سببها ضمیرها - خبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی
املا لکاس صاحبی، من دنان ابن راهب - یا کریما مکرما تتجمل و تطرب
هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلا - چو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی؟!
سکرالقوم فاسکتوا طرب الروح فانصتوا - وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب