دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هذا طبیبی، عند الدوآء - هذا حبیبی، عند الولاء

هذا لباسی، هذا کناسی - هذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراق - هذا خلاصی، عند البلاء
قالوا تسلی، حاشا و کلا - قلبی مقیم، وسط الوف آء
این کان احمد، قلبی تعمد - روحی فداه، عند الفن آء
ان کان شاکی، یبغی هلاکی - سمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدار - الا بدینار، عند الاب آء
مونی حیاتی، حصدی نباتی - حبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالی - صبری محال فی الاتق آء
روحی مصیب، قلبی مصاف - صبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقینا - لما راینا، بدر الضی آء
یا ذوفنونی، ابصر جنونی - فوق الظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر یکبار دیگر - آمد که گیرد مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیرد - لیکن بخیلست، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوتر - پر می فشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو اینجا - کاینجا نماند، بی اشتهایی
مستان کم زن، رستند از تن - دزدم گلیمی، من از کسایی

یا ساقی الحی اسمع سوالی - انشد فوادی، واخبر بحال

قالو تسلی، حاشا و کلا - عشق تجلی من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی - والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه - والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی - انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن - والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمد - و انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنما - گفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن - تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان - زیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق - گفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه را - گفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتا - مومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحا - وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا! - حقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا - لما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبها - تا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اختر - ان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی - یارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه - بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون - گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم - یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا - وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده - گفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم: خموشی صعبست گفتا: - یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم - والله اعلم، والله تالی

هذا سیدی، هذا سندی - هذا سکنی، هذا مددی

هذا کنفی، هذا عمدی - هذا ازلی، هذا ابدی
یا من وجهه، ضعف القمر - یا من قده صعف الشجر
یا من زارنی، وقت السحر - یا من عشقه نور نظری
گر تو بدوی، ور تو بپری - زین دلبر جان، خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمش - از مرده خری، والله بتری
ایلا کلیمو ایلا شاهمو - خراذی دیذیس ذوزمس آنیمو
پوذپسه بنی، پوپونی لالی - میذن چاکوس کالی تو یالی
از لیلی خود مجنون شده ام - وز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده ام - باری بنگر تا چون شده ام
گر زانک مرا زین جان بکشی - من غرقه شوم، در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم - گر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی - یا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنی - یا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی - هستی تو بر هستی بزنی
در حلقه درآ بهر دل ما - شکلی بکنی دستی بزنی
صدگونه خوشی دیدم ز کسی - گفتم که: لبت ، گفتا: نچشی
بر گورم اگر آیی بنگر - پرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود بی صورت بر - وآن گنج بود بی صورت زر
شب عیش بود بی نقل و سمر - لاتسالنی زان چیز دگر