دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

الام طماعیة العاذل - ولا رای فی الحب للعاقل

برادر، مرا در چنین بی دلی - ملامت رها کن، اگر عاقلی
یراد من الطبع نسیانکم - و یا بی الطباع علی الناقل
تو عاقل ازانی که عاشق نه ی - ترا قبله عشقست اگر مقبلی
و انی لا عشق، من عشقکم - نحولی و کل فتی ناحل
به صورت فریبی مرا روز و شب - ز جان برنخیزی که بس کاهلی
و لوزلتم، ثم لم ابککم - بکیت علی حبی الزائل
منم مرغ آبی، توی مرغ خاک - ازین منزلم من، تو زان منزلی
اینکر خدی دموعی و قد - جری منه فی مسلک سابل؟
لکم دینکم خوان، ولی دین برو - وگر نی بوصل آ، اگر واصلی
اول دمع جری فوقه؟ - و اول حزن علی راحل؟
بر آفتابست مه در کمی - ازو دور ماند گه کاملی
وهبت السلو لمن لا منی - و بت من العشق فی شاغل
چو جان ولی شد قرین قمر - ببارد چو باران بلا، بر ولی
ولو کنت فی اسر غیرالهوی - ضمنت ضمان الی وائل
فلا استغیث الی ناصر - ولا اتضعضع من خاذل
ازین در برد جمله عالم مراد - برین در بمیرم، چو تو سایلی
کان الجفون علی مقلتی - ثیاب شققن علی ثاکل
برین در چو دری درون صدف - چو دوری، چو ریمی، که در دملی

هذا طبیبی، عند الدوآء - هذا حبیبی، عند الولاء

هذا لباسی، هذا کناسی - هذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراق - هذا خلاصی، عند البلاء
قالوا تسلی، حاشا و کلا - قلبی مقیم، وسط الوف آء
این کان احمد، قلبی تعمد - روحی فداه، عند الفن آء
ان کان شاکی، یبغی هلاکی - سمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدار - الا بدینار، عند الاب آء
مونی حیاتی، حصدی نباتی - حبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالی - صبری محال فی الاتق آء
روحی مصیب، قلبی مصاف - صبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقینا - لما راینا، بدر الضی آء
یا ذوفنونی، ابصر جنونی - فوق الظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر یکبار دیگر - آمد که گیرد مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیرد - لیکن بخیلست، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوتر - پر می فشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو اینجا - کاینجا نماند، بی اشتهایی
مستان کم زن، رستند از تن - دزدم گلیمی، من از کسایی

یا ساقی الحی اسمع سوالی - انشد فوادی، واخبر بحال

قالو تسلی، حاشا و کلا - عشق تجلی من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی - والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه - والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی - انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن - والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمد - و انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنما - گفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن - تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان - زیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق - گفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه را - گفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتا - مومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحا - وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا! - حقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا - لما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبها - تا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اختر - ان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی - یارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه - بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون - گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم - یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا - وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده - گفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم: خموشی صعبست گفتا: - یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم - والله اعلم، والله تالی