دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دد کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی - نیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی

گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروس - گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی فاعلاتن فلاعات - ابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفی - چه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان - هر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی
ارتمی اغاپسودی کایکا پراترا - نور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی
با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بس - با کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟
چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برم - کای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!
دل همی گوید برو من از کجا، تو از کجا! - من دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی
پوستها را رنگها و مغزها را ذوقها - پوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟!
کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن - شب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم ده - ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی
شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جان - تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی

لا یغرنک سد هوس عن رایی - کم قصور هدمت من عوج الارآء

اشتهی انصح لکن لسانی قفلت - اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست - نه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان می کندت، تا برود بیم از تو - یار ازان می گزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گردد -شب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!

بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی - چون گذری بر سر کویش، پای نکونه که نلغزی

حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلدة کلبی - اضحکنی نور فوادی، اسکرنی شربة ربی
وز در بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی؟! - شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر، که بگنجی
طاب لحبی حرکاتی، صار خساری برکاتی - انت حیاتی و تعدی، طال حیاتی بحیاتی
جان دل تو، دل جانی، قبله ی نظاره کنانی - چونک شود خیره نظرشان، از ره دلشان بکشانی
عمرک یا عمر و تولی، زادک یا زید تجلی - کم تنم اللیل؟! تنبه! قد ظهرالصبح، تجلی
خانه ی دل را دو دری کن، جانب جان راه بری کن - طالب دریای حیاتی، سنگ دلا، رو گهری کن
یا سندی انت جمالی ، انت دلیلی ودلالی - کیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی
جان و روان خیز روان کن، با شه شاهان سیران کن - هیچ بطی جوید کشتی؟! جان شده ی ترک مکان کن
قد طلع البدر علینا، قد وصل الوصل الینا - یا فاتی وافق بدر فیه نذرنا والینا
ای طربستان، چه لطیفی؟! ای سرمستان چه ظریفی؟! - ده بخوری تو بدهی یک، کی بود این شرط حریفی؟!
کل مساء و صباح یسکرناالعشق براح - قد یاس المحزن منا، التحق الحزن بصاح
بس کن گفتار رها کن، باز شهی قصد هوا کن - باز رو ای باز بدان شه، با شه خود عهد و وفا کن
بسکم الهجر فعودوا، فی طلب الوصل سعود - امتنع الوصل بشح، اجتنبواالشح، وجودوا