دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آدمیی، آدمیی، آدمی - بسته دمی، زانک نه ی آن دمی

آدمیی را همه در خود بسوز - آن دمیی باش اگر محرمی
کم زد آن ماه نو و بدر شد - تا نزنی کم، نرهی از کمی
می برمی از بد و نیک کسان؟! - آن همه در تست، ز خود می رمی
حرص خزانست و قناعت بهار - نیست جهان را ز خزان خرمی
مغز بری در غم؟! نغزی ببر - بر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو ملک جانب گردون بپر - همچو فلک خم ده، اگر می خمی

ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی - خرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی

جان جان مایی، معنی اسمایی - هستی اشیایی سر فتنه ی غوغایی
چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردم - از شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم
یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی - لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی
مولانا مولانا قد صرنا حیرانا - غفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا

دد کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی - نیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی

گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروس - گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی فاعلاتن فلاعات - ابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفی - چه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان - هر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی
ارتمی اغاپسودی کایکا پراترا - نور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی
با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بس - با کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟
چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برم - کای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!
دل همی گوید برو من از کجا، تو از کجا! - من دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی
پوستها را رنگها و مغزها را ذوقها - پوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟!
کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن - شب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم ده - ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی
شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جان - تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی