دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که تو از عالم ما می روی - خوش ز زمین سوی سما می روی

ای قفص اشکسته و جسته ز بند - پر بگشادی به کجا می روی؟
سر ز کفن بر زن و ما را بگو - که: ز وطن خویش چرا می روی؟
نی غلطم، عاریه بود این وطن - سوی وطنگاه بقا می روی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسید - در پی سرهنگ قضا می روی
یا که ز جنات نسیمی رسید - در پی رضوان رضا می روی
یا ز تجلی جلال قدیم - مضطرب و بی سر و پا می روی
یا ز شعاعات جمال خدا - مست ملاقات لقا می روی
یا ز بن خم جهان همچو درد - صاف شدی سوی علا می روی
یا به صفاتی که خموشان کنند - خامش و مخفی و خفا می روی

آدمیی، آدمیی، آدمی - بسته دمی، زانک نه ی آن دمی

آدمیی را همه در خود بسوز - آن دمیی باش اگر محرمی
کم زد آن ماه نو و بدر شد - تا نزنی کم، نرهی از کمی
می برمی از بد و نیک کسان؟! - آن همه در تست، ز خود می رمی
حرص خزانست و قناعت بهار - نیست جهان را ز خزان خرمی
مغز بری در غم؟! نغزی ببر - بر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو ملک جانب گردون بپر - همچو فلک خم ده، اگر می خمی

ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی - خرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی

جان جان مایی، معنی اسمایی - هستی اشیایی سر فتنه ی غوغایی
چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردم - از شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم
یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی - لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی
مولانا مولانا قد صرنا حیرانا - غفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا