دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

جان و جهان! دوش کجا بوده ای - نی غلطم، در دل ما بوده ای

دوش ز هجر تو جفا دیده ام - ای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام ! - آه که تو دوش کرا بوده ای!
رشک برم کاش قبا بودمی - چونک در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم ترا - بی من بیچاره چرا بوده ای؟!
یار سبک روح! به وقت گریز - تیزتر از باد صبا بوده ای
بی تو مرا رنج و بلا بند کرد - باش که تو بنده بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست - در حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان - پاکی، و همرنگ بقا بوده ای
آینه ای رنگ تو عکس کسیست - تو ز همه رنگ جدا بوده ای

ای دل سرمست، کجا می پری؟ - بزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

مایه ی هر نقش و ترا نقش نی - دایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت - برتری از نام و صلقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست - هر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل - گفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی - سرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشق - عشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه ی عشق آمدیم - دل بشد و من بشدم بر سری
چونک ز مستی کژ و مژ می روم - کاش که من بر ره هموارمی
یا مثل لاله رخان خوشش - معتزلی بر سر کهسارمی
بس! که گرین بانگ دهل نیستی - همچو خیالات در اسرارمی

ای که تو از عالم ما می روی - خوش ز زمین سوی سما می روی

ای قفص اشکسته و جسته ز بند - پر بگشادی به کجا می روی؟
سر ز کفن بر زن و ما را بگو - که: ز وطن خویش چرا می روی؟
نی غلطم، عاریه بود این وطن - سوی وطنگاه بقا می روی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسید - در پی سرهنگ قضا می روی
یا که ز جنات نسیمی رسید - در پی رضوان رضا می روی
یا ز تجلی جلال قدیم - مضطرب و بی سر و پا می روی
یا ز شعاعات جمال خدا - مست ملاقات لقا می روی
یا ز بن خم جهان همچو درد - صاف شدی سوی علا می روی
یا به صفاتی که خموشان کنند - خامش و مخفی و خفا می روی