دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو جان مایی، ماه سمایی - فارغ ز جمله اندیشهایی

جویی ز فکرت، داروی علت - فکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن - نی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی - مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکش - باهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه دارد - زیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزاید - از خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بست استت - شاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادست هستی - او قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم - نامد زیانش بی دست و پایی
خامش! برآن باش که پر نگویی - هرچند با خود بر می نیایی
آنکه چون ابر خواند کف ترا - کرد بیداد بر خردمندی
او همی گرید و همی بخشد - تو همی بخشی و همی خندی
همچو یوسف گناه تو خوبیست - جرم تو دانش است و خرسندی
او چو سرکه ست و می کند ترشی - دوست قندست و می کند قندی
چشم مریخ دارد آن دشمن - تو چو مه دست زهره می بندی
ای دل اندر اصول وصل گریز - که بسی در فراق جان کندی
قطره ی باز رو سوی دریا - بنگر تا به پیش او چندی
قوت یاقوت گیر از خورشید - تا در اخلاق او به پیوندی

مست و خوشی باده کجا خورده ی؟ - این مه نو چیست که آورده ای؟

ساغر شاهانه گرفتی به کف - گلشکر نادره پرورده ای
پرده ی ناموس کی خواهی درید؟ - ک آفت عقل و ادب و پرده ای
می شکفد از نظرت باغ دل - ای که بهار دل افسرده ای
آتش در ملک سلیمان زدی - ای که تو موری بنیازرده ای
در سفر ای شاه سبک روح من - زیر قدم چشم و دل اسپرده ای
دارد خوبی و کشی بی شمار - روی کسی کش بک اشمرده ای
بنده کن هر دل آزاده ی - زنده کن هر بدن مرده ای
می کندت لابه و دریوزه جان - جان ببر آنجا که دلم برده ای
جان دو صد قرن در انگشت تست - چونت بگویم؟! که توده مرده ای
بس کن تا مطرب و ساقی شود - آنکه می از باغ وی افشرده ای

جان و جهان! دوش کجا بوده ای - نی غلطم، در دل ما بوده ای

دوش ز هجر تو جفا دیده ام - ای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام ! - آه که تو دوش کرا بوده ای!
رشک برم کاش قبا بودمی - چونک در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم ترا - بی من بیچاره چرا بوده ای؟!
یار سبک روح! به وقت گریز - تیزتر از باد صبا بوده ای
بی تو مرا رنج و بلا بند کرد - باش که تو بنده بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست - در حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان - پاکی، و همرنگ بقا بوده ای
آینه ای رنگ تو عکس کسیست - تو ز همه رنگ جدا بوده ای