دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سلطان منی سلطان منی - و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم - یک جان چه بود صد جان منی
نان بی تو مرا زهرست نه نان - هم آب منی هم نان منی
زهر از تو مرا پازهر شود - قند و شکر ارزان منی
باغ و چمن و فردوس منی - سرو و سمن خندان منی
هم شاه منی هم ماه منی - هم لعل منی هم کان منی
خاموش شدم شرحش تو بگو - زیرا به سخن برهان منی
فدیت لمولی به افتخاری - بطی الاجابة، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی - اموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصل - فهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمس - اذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدنا - کذا عادة الشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل - فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقب - و ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع - و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی - گهی ابرواری چو گوهر بتابی
زمین گوهرت را به جای چراغی - نهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من رود هم - برم چون بیایی، مرا هم بیاری

به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی - طمع به وصل تو دارم، تو نیز می دانی

چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت - نماند صبر و قرارم، تو نیز می دانی
نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم - بدرد خسته ی خارم، تو نیز می دانی
به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد - به کوهسار چو سارم، تو نیز می دانی
انار بودم خندان، بران عقیق لبت - کنون چو شعله ی نارم، تو نیز می دانی
انار عشق تو بودست شمس تبریزی - که برد بر سردارم، تو نیز می دانی

کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی - نیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی

گه سیه پوش و عصا، که منم کالویروس - گه عمامه و نیزه ی که غریبم عربی
هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیر - هر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی
ارتمی آغاپسو، کایکاپر ترا - نور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
چون غم دل می خورم، رحم بر دل می برم - کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی
دل همی گوید که: تو از کجا من از کجا - من دلم تو قالبی، رو همی کن قالبی
پوستها را رنگها، مغزها را ذوقها - پوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟
کالی میرا لییری، پوستن کالاستن - شب شما را روز شد، نیست شبها را شبی
اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادو - سردهی کن لحظه ی، زانک شیرین مشربی
من خمش کردم، مرا بی زبان تعلیم ده - آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی
جان جان مایی، خوشتر از حلوایی - چرخ را پر کرد زینت و زیبایی
دایه ی هستیها، چشمه ی مستیها - سرده مستانی، و افت سرهایی
باغ و گنج خاکی، مشعله ی افلاکی - از طوافت کیوان یافته بالایی
وعده کردی کایم، وعده را می پایم - ای قمر سیمایم، تو کرا می پایی؟
وقت بخشش جانا، کانی و دریایی - وقت گفتن مانا، که شکر می خایی
بی توم پروانی، جای تو پیدا نی - در پی تو دلها، خیره و هر جایی
هوش را برباید، عمر را افزاید - چشم را بگشاید، هرچه تو فرمایی
اندران مجلسها، که تو باشی شاها - جان نگنجد، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان - آن بود که مانم، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان - آن بود که مانم، بی تو در تنهایی
خوشترین مقصودی، با نوا ترسودی - آن بود که گویی: چونی ای سودایی؟
پختگان را خمری، بهر خامان شیری -بهر شیره و شیرت، بین تو خون پالایی
عشق تو خوش خیزی، در جگر آمیزی - دست تو خون ریزی، دست را نالایی
گر شود هر دستی دستگیر مستی - نیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
روحها دریادان، جسمها کفها دان - تو بیا، ای آنک گوهر دریایی
سیدی مولایی، مسکنی مشوایی - مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء
فالق الصباح، خالق الرواح - یا کریم الراح، ساعة السقاء
من نهادم دستم، بر دهان مستم - تا تو گویی که تو داده ی گویایی