دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خواهی ز جنون بویی ببری - ز اندیشه و غم می باش بری

تا تنگ دلی از بهر قبا - جانت نکند زرین کمری
کی عشق تو را محرم شمرد - تا همچو خسان زر می شمری
فوق همه ای چون نور شوی - تا نور نه ای در زیر دری
هیزم بود آن چوبی که نسوخت - چون سوخته شد باشد شرری
وانگه شررش وا اصل رود - همچون شرر جان بشری
سرمه بود آن کز چشم جداست - در چشم رود گردد نظری
یک قطره بود در ابر گران - در بحر فتد یابد گهری
خار سیهی بد سوختنی - گردش گل تر باد سحری
یک لقمه نان چون کوفته شد - جان گشت و کند نان جانوری
خون گشت غذا در پیشه وری - آن لقمه کند هم پیشه وری
گر زانک بلا کوبد دل تو - از عین بلانوشی بچری
ور زانک اجل کوبد سر تو - دانی پس از آن که جمله سری
در بیضه تن مرغ عجبی - در بیضه دری ز آن می نپری
گر بیضه تن سوراخ شود - هم پر بزنی هم جان ببری
سودای سفر از ذکر بود - از ذکر شود مردم سفری
تو در حضری وین وهم سفر - پنداشت توست از بی هنری
یا رب برهان زین وهم کژش - تو وهم نهی در دیو و پری
چون در حضری بربند دهان - در ذکر مرو چون در حضری

عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری - نیکو نگر که منم آن را که می نگری

من نزل و منزل تو من برده ام دل تو - که جان ز من ببری والله که جان نبری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منم - زین دام بی خبری چون دانه می شمری
دوری ز میوه ما چون برگ می طلبی - دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست - زین حشر بی خبرند این مردم حشری
ارواح بر فلک اند پران به قول نبی - ارواح امتنانی طائر خضری
ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند - انظر الی ملک فی صورت البشری
این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین - فالجسم جامده و الروح فی السفری
زین برج ها بگذر چون همسر ملکی - و اطلع علی افق کالشمس و القمری

در لطف گر بروی شاه همه چمنی - در قهر گر بروی که را ز بن بکنی

دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند - املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود - تو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو - کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما - بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی
حارس تویی رمه را ایمن کنی همه را - اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی
آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم - لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی
ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی - وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی
ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما - آخر رفیق منی در راه ممتحنی