دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

حدی نداری در خوش لقایی - مثلی نداری در جان فزایی

بر وعده تو بر نجده تو - که م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانه - رفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدم - آن قرص مه را کی می نمایی
ماهی کمالی آب زلالی - جاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستم - بگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله الله - افزون ده آن می چون مرتضایی
یک گوشه جان ماندست پیچان - و آن پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم با نیم دیگر - هین صلح شان ده تا چند پایی
زاغی و بازی در یک قفص شد - و از زخم هر دو در ابتلایی
بگشا قفس را تا ره شودشان - جنگی نماند چون در گشایی
نفسی و عقلی در سینه ما - در جنگ و محنت مست خدایی
گر جنگ خواهی درشان فروبند - ور نی بکن شان یک دم سقایی
در آب افکن چون مهد موسی - این جان ما را چون جان مایی
تا کش نیاید فرعون ملعون - نی آن عوانان اندر دغایی
در آب رقصان مهد لطیفش - از خوف رسته وز بی نوایی
فرعون اکنون بشناسد او را - کز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی و آن آب قایم - داد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی در خوف جان بد - در آب بودش امن بقایی
هر چیز زنده از آب باشد - ک آب است ما را نقل سمایی
تو آب آبی تو تاب تابی - آب از تو یابد لطف و روایی

خواهیم یارا کامشب نخسپی - حق خدا را کامشب نخسپی

چون سرو و سوسن تا روز روشن - خوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادق - شاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستاره - باشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویت - خواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یارا - نالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا دارد علالا - کوری لالا کامشب نخسپی
در جمع مستان با زیردستان - بگریست صهبا کامشب نخسپی
قومی ز خویشان گشته پریشان - بهر تو تنها کامشب نخسپی
چون شمس تبریز در روم آمد - بنگر تو او را کامشب نخسپی

یا ساقی الحی اسمع جوالی - انشد فؤادی و اخبر بحالی

قالو تسلی، حاشا و کلا - عشق تجلی من ذی الجلالی
العشق فنی، والشوق دنی - والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه - والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی - انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن - والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمد - و انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنما - گفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن - تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان - زیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق - گفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه را - گفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتا - مومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحا - وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا! - حقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا - لما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبها - تا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اختر - ان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی - یارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه - بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون - گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم - یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا - وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده - گفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم خموشی صعبست گفتا - یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
با شمس تبریز قاضی و حالی - والله اعلم، والله تالی