دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو هر چند صدری شه مجلسی - ز هستی نرستی در این مجلسی

بده وام جان گر وجوهیت هست - درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم - گه از بی کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی - چو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان خوش چشم هستند لیک - به چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شوی - برو سوی مردار چون کرکسی
نه ای شاخ تر و پذیرای آب - نه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتی - بیفروز شمعی چرا مغاسی
چو استارگان اندر این برج خاک - گهی گنسی و گهی خنسی
خمش کن مباف این دم از بحر و بر - چو در بر بماندی و خود مفلسی

ای آنکه از جهل اندر مماتی - ما راست از تو دم حیاتی

ساقی مستان در ده به بستان - آن جام باقی بی ترهاتی
گر بر زمینی بر چرخ بر پر - ور بر سمایی می ده حیاتی
غلغل در افکن در عالم جان - کز عالم جان یابی نجاتی
برجوش بخروش این پند بنیوش - در این صفات آ چون عین ذاتی
خاموش این دم آن یار آمد - از گفت یابی یکدم نجاتی
مادام در دام ماندی چه حاصل - این دام بگسل چون مرغ هاتی
شمس الحق دین آمد دگر بار - بخشید روحی در هر غداتی
هر شوره بومی از فیض فضلت - یابد به عزت عین فراتی

با چرخ گردان تیره هوایی - دارد همیشه قصد جدایی

هذا محمد قتلی تغمد - انا معود حمد الجفایی
هذا حبیبی هذا طبیبی - هذا ادیبی هذا دوایی
هذا مرادی هذا فوادی - هذا عمادی هذا لوایی
پر کن سبویی بی گفت و گویی - باهای و هویی گر یار مایی
هان ای صفورا بشکن سبو را - مفکن عمو را در بی نوایی
گر شد سبویی داریم جویی - در شهره کویی تو گر سقایی
این عیش باقی نبود گزافی - بی پر نپرد مرغ هوایی
بنمای جان را قولنجیان را - تنهاروی کن رسم همایی
از بهر حس شان جسم نجس شان - ز ایشان چه خیزد گند گدایی
زین رز برون بر گنده بغل را - پهلوی نعنع کن گندنایی
بسیار کوشی تا دل بپوشی - هر جزوت این جا بدهد گوایی
ننوشته خواند ناگفته داند - تو سخت رویی بس بی حیایی
چون نیست رختت چون نیست بختت - ز آن روی سختت ناید کیایی
جنس سگانی وغ وغ کنانی - می گرد در کو در خانه نایی
در خانه بلبل داریم صلصل - کز سگ نیاید زیبانوایی
نک بلبل حر نک بلبله پر - برخیز سنقر تا چند پایی
عمری چو نوحی یاری چو روحی - گاهی غدایی گاهی عشایی
نوش است و می نوش در گفت خاموش - این طبل کم زن بس ای مرایی