دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

نشانت که جوید که تو بی نشانی - مکانت که یابد که تو بی مکانی

چه صورت کنیمت که صورت نبندی - که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست - که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی - رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را - که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن - مگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست - از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل ها - نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد - که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی - بریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل - ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما - به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری - که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش - چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی - که تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست - کیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را - به هر دم کسی می کند مستعانی

هم ایثار کردی هم اسرار گفتی - که از جور دوری و با لطف جفتی

چراغ خدایی به جایی که آیی - حیات جهانی به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادی - چه ها بخش کردی چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان به مکر و به دستان - شرابیست نادر که آن را نهفتی
به بازار راعی چه نادرمتاعی - به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی
به زیر و به بالا تو بودی معلا - فلک را دریدی چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی وزین خاک پاکی - چو پاکان گردون نخوردی نه خفتی

الا هات حمرا کالعندم - کانی ما زجتها عن دمی

و یبدو سناها علی وجنتی - اذا انحدرت کاسها عن فمی
فطوبی لسکراء من مغنم - و تعسا لصحواء من مغرم
می درغمی خور اگر در غمی - که شادی فزاید می درغمی
بیا نوش کن ای بت نوش لب - شراب محرم اگر محرمی
مگو نام فردا اگر صوفیی - همین دم یکی شو اگر همدمی
برای چنین جام عالم بها - بهل مملکت را اگر ادهمی
درآشام یک جام دریا دلا - اگر ظاهر کند گوهر آدمی
چرا بسته باشی چو در مجلسی - چرا خشک باشی چو در زمزمی
چرا می نگیری نخستین قدح - چپ و راست بنما که از کی کمی
ز جام فلک پاک و صافیتری - که برتر از این گنبد اعظمی
بنوش ای ندیمی که هم خرقه ای - بجوش ای شرابی که خوش مرهمی
چو موسی عمران توی عمر جان - چو عیسی مریم روان بر یمی
چو یوسف همه فتنه مجلسی - چو اقبال و باده عدوی غمی
ز هر باد چون کاه از جا مرو - که چون کوه در مرتبت محکمی
بحل برج کژدم سوی زهره رو - که کژدم ندارد بجز کژدمی
به تو آمدم زانک نشکیفتم - ز احسان و بخشایش و مردمی
چنین خال زیبا که بر روی توست - پناه غریبی و خال و عمی
فانت الربیع و انت المدام - و مولی الملوک الا فاحکمی
خلایق ز تو واله و درهمند - تو چون زلف جعدت چرا درهمی
مگر شمس تبریز عقلت نبود - که چون من تو سرمست و لایعلمی