دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گل سرخ دیدم شدم زعفرانی - یکی لعل دیدم شدم زر کانی

دلم چون ستاره شبی در نظاره - به هر برج می شد به چرخ معانی
چو در برج عشاق پا درنهاد او - سری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد به چشمش درآمد - زمین درنگنجد از آن آسمانی
دلم پاره پاره بشد عشق باره - که هر پاره من دهد زو نشانی
چو از بامداد او سلامی بداد او - مرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنون - ز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی چرا تو چنانی - چنین من از آنم که تو آن چنانی
چه سرها که داند چه درها فشاند - چه ملکی که راند کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون - همه رمز آنست دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز - چو او را ببینی تو او را بدانی

نشانت که جوید که تو بی نشانی - مکانت که یابد که تو بی مکانی

چه صورت کنیمت که صورت نبندی - که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست - که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی - رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را - که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن - مگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست - از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل ها - نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد - که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی - بریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل - ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما - به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری - که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش - چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی - که تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست - کیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را - به هر دم کسی می کند مستعانی

هم ایثار کردی هم اسرار گفتی - که از جور دوری و با لطف جفتی

چراغ خدایی به جایی که آیی - حیات جهانی به هر جا که افتی
تو قانون شادی به عالم نهادی - چه ها بخش کردی چه درها که سفتی
ولیکن ز مستان به مکر و به دستان - شرابیست نادر که آن را نهفتی
به بازار راعی چه نادرمتاعی - به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی
به زیر و به بالا تو بودی معلا - فلک را دریدی چمن را شکفتی
به صورت ز خاکی وزین خاک پاکی - چو پاکان گردون نخوردی نه خفتی