دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گهی پرده سوزی، گهی پرده داری - تو سر خزانی، تو جان بهاری

خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین - توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت - خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها - به پیش افکند گل سر، از شرمساری
کزین گل کز آن گل یکی لطف بودی - نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند - توی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پشت گلوها کشیده - که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل - قرار غم الحق دهد بی قراری
چو تو معنی بی قراری بگویم - بنه گوش یارانه بشنو که یاری

گل سرخ دیدم شدم زعفرانی - یکی لعل دیدم شدم زر کانی

دلم چون ستاره شبی در نظاره - به هر برج می شد به چرخ معانی
چو در برج عشاق پا درنهاد او - سری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد به چشمش درآمد - زمین درنگنجد از آن آسمانی
دلم پاره پاره بشد عشق باره - که هر پاره من دهد زو نشانی
چو از بامداد او سلامی بداد او - مرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنون - ز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی چرا تو چنانی - چنین من از آنم که تو آن چنانی
چه سرها که داند چه درها فشاند - چه ملکی که راند کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون - همه رمز آنست دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز - چو او را ببینی تو او را بدانی

نشانت که جوید که تو بی نشانی - مکانت که یابد که تو بی مکانی

چه صورت کنیمت که صورت نبندی - که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست - که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی - رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را - که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن - مگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست - از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل ها - نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد - که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی - بریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل - ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما - به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری - که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش - چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی - که تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست - کیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را - به هر دم کسی می کند مستعانی