دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

عجیب العجایب تویی در کیایی - نما روی خود، گر عجب می نمایی

توی محرم دل توی همدم دل - بجز تو که داند ره دلگشایی
تو دانی که دل در کجاها فتادست - اگر دل نداند ترا که کجایی
برافکن برو سایه ی از سعادت - که مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوت - که استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر - عطا کن، عطا کن، که بحر عطایی
نه آب منی بد، که شخص سنی شد؟! - چو رست از منی، وارهانش ز مایی
کف آب را تو بدادی زمینی - سیه دود را تو بدادی سمایی
چو تبدیل اشیا ترا بد میسر - همه حلم و علمی همه کیمیایی
حرامست خواب شب، ایرا تو ماهی - که در شب چو بدری ز جانها برآیی
میا خواب! اینجا، برو جای دیگر - که بحرست چشمم، در او غرقه آبی
شبا، در تهیج چو مار سیاهی - جهان را بخوردی، مگر اژدهایی
چو خلاق بیچون فسون بر تو خواند - هرانچ بخوردی سحرگه بزایی
الا ماه گردون! که سیاح چرخی - پی من باشد دمی گر بپایی؟!
تو در چشم بعضی مقیلی و ساکن - تو هر دیده را شیوه ای می نمایی

گهی پرده سوزی، گهی پرده داری - تو سر خزانی، تو جان بهاری

خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین - توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت - خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها - به پیش افکند گل سر، از شرمساری
کزین گل کز آن گل یکی لطف بودی - نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند - توی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پشت گلوها کشیده - که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل - قرار غم الحق دهد بی قراری
چو تو معنی بی قراری بگویم - بنه گوش یارانه بشنو که یاری

گل سرخ دیدم شدم زعفرانی - یکی لعل دیدم شدم زر کانی

دلم چون ستاره شبی در نظاره - به هر برج می شد به چرخ معانی
چو در برج عشاق پا درنهاد او - سری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد به چشمش درآمد - زمین درنگنجد از آن آسمانی
دلم پاره پاره بشد عشق باره - که هر پاره من دهد زو نشانی
چو از بامداد او سلامی بداد او - مرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنون - ز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی چرا تو چنانی - چنین من از آنم که تو آن چنانی
چه سرها که داند چه درها فشاند - چه ملکی که راند کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون - همه رمز آنست دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز - چو او را ببینی تو او را بدانی