دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چو آن مه برآید به سوی دیاری - نماند مهان را به عشقش قراری

به چاه فراقش ز مستی فتادم - کمندش بجویی ز چاهم بر آری
چو زاری عاشق مهم دوست دارد - همه مو به مویم به مویه بزاری
بر آری به زاری بگویی بر آری - که زارست بی حد ز عشقت نزاری
امید قبای وصال تو جانم - کمر بسته گوید بفرمای کاری
به روز زمین زاد و صد ره ببویم - بیاد خیالت به بوی کناری
به خرگاه عاشق قنق گشت نوری - وز آن یادگارست ناری چه ناری
چو شب گشت دریای هجران او را - نبینم نهایت ندانم کناری
بنفروشد این دل به نور دو دیده - از آن نار عشقت بلا به شراری
به جای یکی جان دو صد جان ببخشد - اگر جان سپاری به عشقش سپاری
بگفتند ایشان رحیقی ز باده - ز سودای شاهی عجب شهریاری
اگر خاک پایش زند بر دو دیده - بدیده درافتد عجایب خماری
به مستی فلک ها به صورت چو ماهی - ظریفی لطیفی ملیحی عیاری
یکی و یگانه بکش در دو عالم - ز اوصاف خویشش ندارد شماری
که بویی ز یک وصف از آن وصف مسجد - برآرد به خوبی ز عاشق دماری
بگو کیست مخدوم شمس الحق دین - شهنشاه تبریز هر جا دیاری

چو عشقش برآرد سر از بی قراری - تو را کی گذارد که سر را بخاری

کجا کار ماند تو را در دو عالم - چو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم - تهی نیست در من بجز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی - نه کت می نوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را - تو حیلت رها کن تو داری تو داری
گر آن گل نچیدی چه بویست این بو - گر آن می نخوردی چرا در خماری
گلستان جان ها به روی تو خندد - که مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جامست و عشق تو چون می - زهی می زهی می زهی خوشگواری
تویی شمس تبریز در شرح نایی - بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

دلا تو مرا گر ببینی ندانی - به جان آتشینم به رخ زعفرانی

دل از دل بکندم که تا دل تو باشی - ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من بدیدی نشان ها - کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی - تو آب حیاتی که در تن روانی
تو آن نازنینی که در غیب بینی - نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چه می نوش کردی چه روپوش کردی - تو روپوش می کن که پنهان نمانی
چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ - برانی برانی بخوانی بخوانی
تو آن پهلوانی که چون اسب رانی - ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری که در بر و بحری - هم الیاس و خضری و هم جان جانی
کسی بی تو زنده زهی تلخ مردن - چو پیش تو میرد زهی زندگانی
ایا همنشینا جز این چشم بینا - دو صد چشم دیگر تو داری نهانی
اگر مرد دینی بسی نقش بینی - مکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا ایا شمس تبریز - گره از گمانست و تو صد عیانی