دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تماشا مرونک تماشا تویی - جهان و نهان و هویدا تویی

چه این جا روی و چه آن جا روی - که مقصود از این جا و آن جا تویی
به فردا میفکن فراق و وصال - که سرخیل امروز و فردا تویی
تو گویی گرفتار هجرم مگر - که واصل تویی هجر گیرا تویی
ز آدم بزایید حوا و گفت - که آدم تو بودی و حوا تویی
ز نخلی بزایید خرما و گفت - که هم دخل و هم نخل خرما تویی
تو مجنون و لیلی به بیرون مباش - که رامین تویی ویس رعنا تویی
تو درمان غم ها ز بیرون مجو - که پازهر و درمان غم ها تویی
اگر مه سیه شد همو صیقلست - تو صیقل کنی خود مه ما تویی
وگر مه سیه شد برو تو ملرز - که مه را خطر نیست ترسا تویی
ز هر زحمت افزا فزایش مجو - که هم روح و هم راحت افزا تویی
چو جمعی تو از جمع ها فارغی - که با جمع و بی جمع و تنها تویی
یکی برگشا پر بافر خویش - که هم صاف و هم قاف و عنقا تویی
چو درد سرت نیست سر را مبند - که سرفتنه روز غوغا تویی
اگرعالمی منکر ما شود - غمی نیست ما را که ما را تویی
مرو زیر و ما را ز بالا مگیر - به پستی بمنشین که بالا تویی
من و ما رها کن ز خواری مترس - که با ما تویی شاه و بی ما تویی
بشو رو و سیمای خود درنگر - که آن یوسف خوب سیما تویی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیز - مترس و بگو هم زلیخا تویی
گمان می بری و این یقین و گمان - گمان می برم من که مانا تویی
از این ساحل آب و گل درگذر - به گوهر سفر کن که دریا تویی
از این چاه هستی چو یوسف برآ - که بستان و ریحان و صحرا تویی
اگر تا قیامت بگویم ز تو - به پایان نیاید سر و پا تویی

چو سوگند خوردی که دل سخت دیدی - مرا خود نگویی که هرگز ندیدی

مها، بار دیگر نظر کن به چاکر - چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم - چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی - ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دم - که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتم - که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمست - تو صد جان به فریاد من هم رسیدی

چو آن مه برآید به سوی دیاری - نماند مهان را به عشقش قراری

به چاه فراقش ز مستی فتادم - کمندش بجویی ز چاهم بر آری
چو زاری عاشق مهم دوست دارد - همه مو به مویم به مویه بزاری
بر آری به زاری بگویی بر آری - که زارست بی حد ز عشقت نزاری
امید قبای وصال تو جانم - کمر بسته گوید بفرمای کاری
به روز زمین زاد و صد ره ببویم - بیاد خیالت به بوی کناری
به خرگاه عاشق قنق گشت نوری - وز آن یادگارست ناری چه ناری
چو شب گشت دریای هجران او را - نبینم نهایت ندانم کناری
بنفروشد این دل به نور دو دیده - از آن نار عشقت بلا به شراری
به جای یکی جان دو صد جان ببخشد - اگر جان سپاری به عشقش سپاری
بگفتند ایشان رحیقی ز باده - ز سودای شاهی عجب شهریاری
اگر خاک پایش زند بر دو دیده - بدیده درافتد عجایب خماری
به مستی فلک ها به صورت چو ماهی - ظریفی لطیفی ملیحی عیاری
یکی و یگانه بکش در دو عالم - ز اوصاف خویشش ندارد شماری
که بویی ز یک وصف از آن وصف مسجد - برآرد به خوبی ز عاشق دماری
بگو کیست مخدوم شمس الحق دین - شهنشاه تبریز هر جا دیاری