دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی - درآ در خرابی چو تو آفتابی

چه گویی دلم را که از من نترسی - ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده برانداز پرده - که عمریست ای جان که اندر حجابی
چو پرده برانداخت گفتم دلا هی - به بیداریست این عجب یا به خوابی
بگفتم زمانی چنین باش پیدا - بگفتا که شاید ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش - مرا گفت بشنو گر اهل خطابی
که گر او نه آبست باغ از چه خندد - وگر آتشی نیست چون دل کبابی
از این جنس باران و برقش جهان شد - در اسرار عشقش چو ابر سحابی
بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی - مثال صراحی پر از خون نابی
دلا چند باشی تو سرمست گفتن - چو در عین آبی چه مست سرابی
بر این و بر آن تو منه این بهانه - تو خود را برون کن که خود را عذابی
من و ماست کهگل سر خم گرفته - تو بردار کهگل که خم شرابی
دلا خون نخسپد و دانم که تو دل - تو آن سیل خونی که دریا بیابی
بهانه ست این ها بیا شمس تبریز - که مفتاح عرشی و فتاح بابی

تماشا مرونک تماشا تویی - جهان و نهان و هویدا تویی

چه این جا روی و چه آن جا روی - که مقصود از این جا و آن جا تویی
به فردا میفکن فراق و وصال - که سرخیل امروز و فردا تویی
تو گویی گرفتار هجرم مگر - که واصل تویی هجر گیرا تویی
ز آدم بزایید حوا و گفت - که آدم تو بودی و حوا تویی
ز نخلی بزایید خرما و گفت - که هم دخل و هم نخل خرما تویی
تو مجنون و لیلی به بیرون مباش - که رامین تویی ویس رعنا تویی
تو درمان غم ها ز بیرون مجو - که پازهر و درمان غم ها تویی
اگر مه سیه شد همو صیقلست - تو صیقل کنی خود مه ما تویی
وگر مه سیه شد برو تو ملرز - که مه را خطر نیست ترسا تویی
ز هر زحمت افزا فزایش مجو - که هم روح و هم راحت افزا تویی
چو جمعی تو از جمع ها فارغی - که با جمع و بی جمع و تنها تویی
یکی برگشا پر بافر خویش - که هم صاف و هم قاف و عنقا تویی
چو درد سرت نیست سر را مبند - که سرفتنه روز غوغا تویی
اگرعالمی منکر ما شود - غمی نیست ما را که ما را تویی
مرو زیر و ما را ز بالا مگیر - به پستی بمنشین که بالا تویی
من و ما رها کن ز خواری مترس - که با ما تویی شاه و بی ما تویی
بشو رو و سیمای خود درنگر - که آن یوسف خوب سیما تویی
غلط یوسفی تو و یعقوب نیز - مترس و بگو هم زلیخا تویی
گمان می بری و این یقین و گمان - گمان می برم من که مانا تویی
از این ساحل آب و گل درگذر - به گوهر سفر کن که دریا تویی
از این چاه هستی چو یوسف برآ - که بستان و ریحان و صحرا تویی
اگر تا قیامت بگویم ز تو - به پایان نیاید سر و پا تویی

چو سوگند خوردی که دل سخت دیدی - مرا خود نگویی که هرگز ندیدی

مها، بار دیگر نظر کن به چاکر - چنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدم - چو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستی - ربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دم - که در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتم - که جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمست - تو صد جان به فریاد من هم رسیدی