دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بچنگت تو خواهی که در را ببندی - بنالی چو رنجور سر را ببندی

چو رنجور والله که آن زور داری - که بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی -به صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحم - که از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان - به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزه آهوان دو چشمت - چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آنست - که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید ناگه بتابی - بدین آب خور رهگذر را ببندی

بتا گر تو ما را ببینی ندانی - به جان لاله زارم به رخ زعفرانی

بدادم به تو دل مرا توبه از دل - سپارم به تو جان که جان را تو جانی
هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم - کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی - تو آب حیاتی که در تن روانی
تو هم غیب بینی تو هم نازنینی - نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی چه روپوش کردی - تو روپوش می کن که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان - چو پیش تو میرم زهی زندگانی
از این جان ظاهر به جان آمدم من - کز این جان ظاهر شود جان نهانی
میان دو جان مانده بودیم حیران - که می گفت اینی که می گفت آنی
یکی جان جنت یکی جان دوزخ - یکی جان ظلمت یکی جان عیانی
چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ - بخوانی بخوانی برانی برانی
تویی لطف جبار و فیض دو عالم - تویی شمس تبریز و گنج معانی

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی - درآ در خرابی چو تو آفتابی

چه گویی دلم را که از من نترسی - ز دریا نترسد چنین مرغ آبی
منم دل سپرده برانداز پرده - که عمریست ای جان که اندر حجابی
چو پرده برانداخت گفتم دلا هی - به بیداریست این عجب یا به خوابی
بگفتم زمانی چنین باش پیدا - بگفتا که شاید ولی برنتابی
دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش - مرا گفت بشنو گر اهل خطابی
که گر او نه آبست باغ از چه خندد - وگر آتشی نیست چون دل کبابی
از این جنس باران و برقش جهان شد - در اسرار عشقش چو ابر سحابی
بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی - مثال صراحی پر از خون نابی
دلا چند باشی تو سرمست گفتن - چو در عین آبی چه مست سرابی
بر این و بر آن تو منه این بهانه - تو خود را برون کن که خود را عذابی
من و ماست کهگل سر خم گرفته - تو بردار کهگل که خم شرابی
دلا خون نخسپد و دانم که تو دل - تو آن سیل خونی که دریا بیابی
بهانه ست این ها بیا شمس تبریز - که مفتاح عرشی و فتاح بابی