دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر چه لطیفی و زیبالقایی - بجای بقا رو ز جان هوایی

هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان - وفا زو چه جویی ببین بی وفایی
بدن را قفص دان و جان مرغ پران - قفص حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدی - گذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند - که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران - گهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان را - گهی همچو برقی زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل ها چو طوطی - تو صحرای سبزی و جان ها چرایی
از این ها گذشتم مبر سایه از ما - که در باغ دولت گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد - کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی - درآ در دو دیده که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد - تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم - جهاز از کی داری که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی - چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی - که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا باد - ببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه - بغلطید در خون ز بی دست و پایی
همی کوفت سر را به هر سنگ و هر در - بسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی کوفت بر سر که تاجت کجا شد - همی کوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی - تپش های ماهی ز بی استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون - که گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد - بس افتد از این ها ز سو القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم - مرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف - ز صدساله راهم رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله - کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی برد خاکی - به بینی و می جست از آن مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جوید - کشد از دهان ها دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندر - به جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره - که در خاک افتاد جرعه ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن - که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم - ولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون - ولی این نشانست از کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه - که با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت - که در بوشناسی بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن - رهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی - بزد نعره و اوفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش - به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان - زمین شد زمینی سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن - خدا کی گذارد شما را شمایی
گروهی ز پشه که جویند صرصر - بود جذب صرصر که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشد - رهاند ز خویشش به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش - ولی برنتابد دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی زبانی - صلا در چمن رو که اصل صلایی
خمش کن درین راه معنی و صورت - تو نور خدایی تو لطف و عطایی

بچنگت تو خواهی که در را ببندی - بنالی چو رنجور سر را ببندی

چو رنجور والله که آن زور داری - که بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی -به صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحم - که از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان - به یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزه آهوان دو چشمت - چو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آنست - که سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید ناگه بتابی - بدین آب خور رهگذر را ببندی

بتا گر تو ما را ببینی ندانی - به جان لاله زارم به رخ زعفرانی

بدادم به تو دل مرا توبه از دل - سپارم به تو جان که جان را تو جانی
هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم - کنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی - تو آب حیاتی که در تن روانی
تو هم غیب بینی تو هم نازنینی - نگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی چه روپوش کردی - تو روپوش می کن که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان - چو پیش تو میرم زهی زندگانی
از این جان ظاهر به جان آمدم من - کز این جان ظاهر شود جان نهانی
میان دو جان مانده بودیم حیران - که می گفت اینی که می گفت آنی
یکی جان جنت یکی جان دوزخ - یکی جان ظلمت یکی جان عیانی
چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ - بخوانی بخوانی برانی برانی
تویی لطف جبار و فیض دو عالم - تویی شمس تبریز و گنج معانی