دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

الامیر خوبان هلا تا نرنجی - بهانه نگیری و از ما نرنجی

تویی یار غارم امید تو دارم - که سر را نخارم نگارا نرنجی
چو جانان مایی تو خاصان مایی - ز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم - که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد - که از ما و زین ها و زان ها نرنجی
مها جان تو بودی ربودی دل از ما - همانا که از دل مه ما نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان - ز نادان نگیری ز دانا نرنجی
بس است این و گفتم نخواهم دگر گفت - ز جا گر شه ما همانا نرنجی

اسکان قلبی! علیکم ثنایی - افیضوا علینا، کووس البقائی

گر آن جان جان را ندیدی دلا تو - اگر جمله چشمی، اسیر عمایی
اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب - صفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش، دلم ارغنونش - روانم زبونش، ز بی دست و پایی
مگر اختران دیده اندت ز بالا - فرو کرده سرها برای گوایی
غلط، کیست اختر که بویی ببردست - دل عقل کل با همه ارتقایی

اگر چه لطیفی و زیبالقایی - بجای بقا رو ز جان هوایی

هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان - وفا زو چه جویی ببین بی وفایی
بدن را قفص دان و جان مرغ پران - قفص حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدی - گذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند - که هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران - گهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان را - گهی همچو برقی زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل ها چو طوطی - تو صحرای سبزی و جان ها چرایی
از این ها گذشتم مبر سایه از ما - که در باغ دولت گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشد - کلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی - درآ در دو دیده که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآرد - تو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم - جهاز از کی داری که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی - چو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی - که یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا باد - ببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه - بغلطید در خون ز بی دست و پایی
همی کوفت سر را به هر سنگ و هر در - بسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی کوفت بر سر که تاجت کجا شد - همی کوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی - تپش های ماهی ز بی استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون - که گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شد - بس افتد از این ها ز سو القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم - مرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف - ز صدساله راهم رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله - کشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی برد خاکی - به بینی و می جست از آن مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جوید - کشد از دهان ها دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندر - به جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره - که در خاک افتاد جرعه ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن - که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم - ولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون - ولی این نشانست از کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه - که با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت - که در بوشناسی بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن - رهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی - بزد نعره و اوفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش - به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان - زمین شد زمینی سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن - خدا کی گذارد شما را شمایی
گروهی ز پشه که جویند صرصر - بود جذب صرصر که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشد - رهاند ز خویشش به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش - ولی برنتابد دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی زبانی - صلا در چمن رو که اصل صلایی
خمش کن درین راه معنی و صورت - تو نور خدایی تو لطف و عطایی