دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر چه هست آن خداست تاوانی - غیر او خود کجاست نادانی

هر چه دارد نشان و نام وجود - عین ما عین ماست تا دانی
گر به روی پری وشان نگریم - روی ما با خداست تا دانی
هر چه کز سمعه و ریا برهید - محرم کبریاست تا دانی
خاک پایشش بدیده ها در کش - کان تو را توتیاست تا دانی
هر که عیب تو بر کف تو نهاد - او تو را رهنماست تا دانی
گر بلایی رسد بلاکش باش - که بلا با صفاست تا دانی
در جهان هیچگونه راحت نیست - اندکی با گداست تا دانی
شمس گر گشت فانی بالذات - در فناها بقاست تا دانی

الامیر خوبان هلا تا نرنجی - بهانه نگیری و از ما نرنجی

تویی یار غارم امید تو دارم - که سر را نخارم نگارا نرنجی
چو جانان مایی تو خاصان مایی - ز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم - که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد - که از ما و زین ها و زان ها نرنجی
مها جان تو بودی ربودی دل از ما - همانا که از دل مه ما نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان - ز نادان نگیری ز دانا نرنجی
بس است این و گفتم نخواهم دگر گفت - ز جا گر شه ما همانا نرنجی

اسکان قلبی! علیکم ثنایی - افیضوا علینا، کووس البقائی

گر آن جان جان را ندیدی دلا تو - اگر جمله چشمی، اسیر عمایی
اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب - صفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش، دلم ارغنونش - روانم زبونش، ز بی دست و پایی
مگر اختران دیده اندت ز بالا - فرو کرده سرها برای گوایی
غلط، کیست اختر که بویی ببردست - دل عقل کل با همه ارتقایی