دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

من مراد توام مراد تویی - من غلامم چو کیقباد تویی

دل مرید تو و تو را خواهد - کاین در بسته را گشاد تویی
خاک پای توام ولی امروز - گردم اندر هوا که باد تویی
زهد من می جهاد من ساغر - چو مرا زهد و اجتهاد تویی
گر چه من بدنهاد و بدگهرم - شاکرم چون در این نهاد تویی
ور نهادی که تو کنی برداشت - خوش بود چون همه مراد تویی
زهر باده شود چو جام تویی - ظلم احسان شود چو داد تویی
بس کنم ذکر تو نگویم بیش - ذکر هر ذکر ذکر یاد تویی

هر چه هست آن خداست تاوانی - غیر او خود کجاست نادانی

هر چه دارد نشان و نام وجود - عین ما عین ماست تا دانی
گر به روی پری وشان نگریم - روی ما با خداست تا دانی
هر چه کز سمعه و ریا برهید - محرم کبریاست تا دانی
خاک پایشش بدیده ها در کش - کان تو را توتیاست تا دانی
هر که عیب تو بر کف تو نهاد - او تو را رهنماست تا دانی
گر بلایی رسد بلاکش باش - که بلا با صفاست تا دانی
در جهان هیچگونه راحت نیست - اندکی با گداست تا دانی
شمس گر گشت فانی بالذات - در فناها بقاست تا دانی

الامیر خوبان هلا تا نرنجی - بهانه نگیری و از ما نرنجی

تویی یار غارم امید تو دارم - که سر را نخارم نگارا نرنجی
چو جانان مایی تو خاصان مایی - ز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم - که امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد - که از ما و زین ها و زان ها نرنجی
مها جان تو بودی ربودی دل از ما - همانا که از دل مه ما نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان - ز نادان نگیری ز دانا نرنجی
بس است این و گفتم نخواهم دگر گفت - ز جا گر شه ما همانا نرنجی