دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر تو از عاشقان یزدانی - یا تو سرمست جام سبحانی

همچو جانان ز بند جان برخیز - گر طلبکار وصل جانانی
حجره دل ز دیو خالی کن - گر تو در شهر تن سلیمانی
ور سلیمان ملک خود شده ای - بنما خاتم سلیمانی
یوسف مصر آسمانی را - برکش از قعر چاه ظلمانی
خلعت پادشاهیش در پوش - بنشانش به تخت سلطانی
تشنه لب می روی دریغ دریغ - مانده محروم ز آب حیوانی
مرشد راه را به چنگ آور - ره بریدن به خویش نتوانی
ور تو تنها روی درین ره عشق - بی شک اندر رهش فرو مانی
خودپرستی مکن خدای پرست - ورنه بی شک ز بت پرستانی
هر که خودبین بود چو ملعون است - اینچنین است قول سبحانی
قول رحمن بگیر و ره می رو - بگذر از قولهای شیطانی
گر به قول خدای کار کنی - به حقیقت بدان که انسانی
شمس تبریز نور سبحانی - خانه دل ز دیو بستانی

مستم از باده های پنهانی - وز دف و چنگ و نای پنهانی

مر چنین دلربای پنهان را - واجب آمد وفای پنهانی
می زند سال ها در این مستی - روح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر تو - گفت در برج های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست - آن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه را - دادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر او - تابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیست - آیتی از بلای پنهانی
ز آن بلا جان های ما مرهاد - تا برد تحفه های پنهانی
شمس تبریز شورنای بجست - عاشقان الصلای پنهانی

مستی و عاشقانه می گویی - تو غریبی و یا از این کویی

پیش آن چشم های جادوی تو - چون نباشد حرام جادویی
پیش رویت چو قرص مه خجلست - به چه رو کرد زهره بی رویی
عاشقان را چه سود دارد پند - سیل شان برد رو چه می جویی
تو چه دانی ز خوبی بت ما - ما از آن سو و تو از این سویی
ما ز دستان او ز دست شدیم - دست از ما چرا نمی شویی
رو به میدان عشق سجده کنان - پیش چوگان عشق چون گویی
پیش آن چشم های ترکانه - بنده ای و کمینه هندویی
به ستیزه در این حرم ای صبر - گاه لاله و گاه لولویی
آفتابا نه حد تو پیداست - که نه در خانه ترازویی
هله ای ماه خویش را بشناس - نی به وقت محاق چون مویی
هله ای زهره زیر چادر رو - رو نداری وقیحه بانویی
تو بیا ای کمال صورت عشق - نور ذات حقی و یا اویی
اندر این ره نماند پای مرا - زانوم را نماند زانویی
همچو کشتی روم به پهلو من - ای دل من هزارپهلویی
مست و بی خویش می روی چپ و راست - سوی بی چپ و راست می پویی
نی چپست و نه راست در جانست - بو ز جان یابی ار بینبویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی - گر نباتی بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری - الله الله چه ماه ده تویی
دلم از جا رود چو گویم او - همه اوها غلام این اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو - گاه شیری کند گه آهویی
هین خمش کار دیده کف نکند - نکند سیب و نار آلویی