دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر چه تو نیم شب رسیدستی - صبح عشاق را کلیدستی

ناپدیدی چو جان در این عالم - در جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان - ز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم من - تا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصور - چون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان را - چون من سوخته پزیدستی
شمس تبریز سرمه دیگر - در دو دیده خرد کشیدستی

گر تو از عاشقان یزدانی - یا تو سرمست جام سبحانی

همچو جانان ز بند جان برخیز - گر طلبکار وصل جانانی
حجره دل ز دیو خالی کن - گر تو در شهر تن سلیمانی
ور سلیمان ملک خود شده ای - بنما خاتم سلیمانی
یوسف مصر آسمانی را - برکش از قعر چاه ظلمانی
خلعت پادشاهیش در پوش - بنشانش به تخت سلطانی
تشنه لب می روی دریغ دریغ - مانده محروم ز آب حیوانی
مرشد راه را به چنگ آور - ره بریدن به خویش نتوانی
ور تو تنها روی درین ره عشق - بی شک اندر رهش فرو مانی
خودپرستی مکن خدای پرست - ورنه بی شک ز بت پرستانی
هر که خودبین بود چو ملعون است - اینچنین است قول سبحانی
قول رحمن بگیر و ره می رو - بگذر از قولهای شیطانی
گر به قول خدای کار کنی - به حقیقت بدان که انسانی
شمس تبریز نور سبحانی - خانه دل ز دیو بستانی

مستم از باده های پنهانی - وز دف و چنگ و نای پنهانی

مر چنین دلربای پنهان را - واجب آمد وفای پنهانی
می زند سال ها در این مستی - روح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر تو - گفت در برج های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست - آن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه را - دادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر او - تابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیست - آیتی از بلای پنهانی
ز آن بلا جان های ما مرهاد - تا برد تحفه های پنهانی
شمس تبریز شورنای بجست - عاشقان الصلای پنهانی