دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

عشق در کفر کرد اظهاری - بست ایمان ز ترس زناری

بانگ زنهار از جهان برخاست - هیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بی خصمی - هیچ گنجی نبود بی ماری
نی که یوسف خزید در چاهی - نه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیر - سر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاسایی - در عدم درگریز یک باری
جهت خرقه ای چنین زخمی - این چنین درد سر ز دستاری
کفن از خلعت و قبا خوشتر - گور از این شهر به به بسیاری
کی بود کز وجود بازرهم - در عدم درپرم چو طیاری
کی بود کز قفص برون پرد - مرغ جانم به سوی گلزاری
بچشد او غریب چاشت خوری - بگشاید عجیب منقاری
چون دل و چشم معده نور خورد - ز آن که اصل غذا بد انواری
بل هم احیاء عند ربهم - بخورد یرزقون در اسراری
آهوی مشک ناف من برهد - ناگه از دام چرخ مکاری
جان بر جان های پاک رود - در جهانی که نیست بی کاری
مشت گندم که اندر این دامست - هست آن را مدد ز انباری
باغ دنیا که تازه می گردد - آخر آبش بود ز جوباری
خاکیان را کی هوش می بخشد - پادشاه قدیم و جباری
گر نکردی نثار دانش و هوش - کی بدی در زمانه هشیاری
خاک خفته نداشت بیداری - شاه کردش ز لطف بیداری
خون و سرگین نداشت زیبایی - پرده اش داد حسن ستاری
جانب خرمن کرم بگریز - هین قناعت مکن به ایثاری
جامه از اطلسی بساز که هست - بر سر عقل از او کله واری
این کله را بده سری بستان - کان سرت دارد از کله عاری
ای دل من به برج شمس گریز - زو قناعت مکن به دیداری
شمس تبریز کز شعاع وی است - شمس همراه چرخ دواری

حرف: یاء: قسمت دهم

گر چه تو نیم شب رسیدستی - صبح عشاق را کلیدستی

ناپدیدی چو جان در این عالم - در جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان - ز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم من - تا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصور - چون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان را - چون من سوخته پزیدستی
شمس تبریز سرمه دیگر - در دو دیده خرد کشیدستی