دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

در برم وصل یار بایستی - یا دلم را قرار بایستی

چون خزانم ز هجر او ویران - وصل او نوبهار بایستی
خارها غمزه اش بخست مرا - چهره گلعذار بایستی
بودم از یار و پار من شادان - سالم اکنون چو پار بایستی
در چنین باغ جویبار روان - در کف من عقار بایستی
سست عهد است روزگار دریغ - عهد من استوار بایستی
زرد گشتم ز غصه دوران - می چون سرخ وار بایستی
چون که مخمور خمر دوشینم - خمر از او بی خمار بایستی
یا کنار از غمش ز چاره شدی - یا غمش را کنار بایستی
چون که وصلش به نیکبخت رسید - بخت نیکم به کار بایستی
چند من بشمرم جفای ورا - لطف او بی شمار بایستی
همچو اشتر چو دیده مست شدی - سوی میلش مهار بایستی
در چنین مرغزار پر آهو - شیر من در شکار بایستی

رو، مسلم تراست بی کاری - چونک اندر عنایت یاری

نقش را کار نیست پیش قلم - آن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگر - که همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟ - گو همان صورتی که بنگاری
گر مرا تن کنی، تو جان منی - ور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می بخشی - چه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردی - که حرامست با تو هشیاری
شمس تبریز مست عشق توام - باز پرسم که در چه بازاری

ز اول بامداد سرمستی - ور نه دستار کژ چرا بستی

سخت مستست چشم تو امروز - دوش گویی که صرف خوردستی
باده خوردی و بر فلک رفتی - مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست - صورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی - بر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بود - رو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست - که جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بار - آن چنان بر که بازنفرستی
به خدا دوش تا سحر همه شب - باده بی صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست - که ازان بازی و ازان دستی
نانچ خوردی بده به مخموران - ای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمد - لرزه در که فتاد در پستی
بدویدن ازو نخواهی رست - سر بند عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشی - چون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریز - که ز دام سخن درین شستی
شاه تبریز شمس دین آمد - خیز و پا پیش نه چه بنشستی