دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

در غم یار، یار بایستی - یا غمم را کنار بایستی

زانچه کردم کنون پشیمانم - دل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماند - شیر در مرغزار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوست - زندگانی دو بار بایستی
دشمن عیب جوی بسیارست - دوستی غمگسار بایستی
ماهی جان ما که پیچانست - بر لب جویبار بایستی
چون رضای دل تو در غم ماست - یک چه باشد؟ هزار بایستی
یار لاحول گوی را چه کنم - یار شیرین عذار بایستی
خوک دنیاست صید این خامان - آهوی جان شکار بایستی
همره بی وفا همی لنگد - همره راهوار بایستی
صد هزاران سخن نهان دارم - گوش را گوشوار بایستی
همه ره لنگ بی وفا باشد - هم ره راهوار بایستی
شمس تبریز رخ بیاراید - جانها در نثار بایستی

در برم وصل یار بایستی - یا دلم را قرار بایستی

چون خزانم ز هجر او ویران - وصل او نوبهار بایستی
خارها غمزه اش بخست مرا - چهره گلعذار بایستی
بودم از یار و پار من شادان - سالم اکنون چو پار بایستی
در چنین باغ جویبار روان - در کف من عقار بایستی
سست عهد است روزگار دریغ - عهد من استوار بایستی
زرد گشتم ز غصه دوران - می چون سرخ وار بایستی
چون که مخمور خمر دوشینم - خمر از او بی خمار بایستی
یا کنار از غمش ز چاره شدی - یا غمش را کنار بایستی
چون که وصلش به نیکبخت رسید - بخت نیکم به کار بایستی
چند من بشمرم جفای ورا - لطف او بی شمار بایستی
همچو اشتر چو دیده مست شدی - سوی میلش مهار بایستی
در چنین مرغزار پر آهو - شیر من در شکار بایستی

رو، مسلم تراست بی کاری - چونک اندر عنایت یاری

نقش را کار نیست پیش قلم - آن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگر - که همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟ - گو همان صورتی که بنگاری
گر مرا تن کنی، تو جان منی - ور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می بخشی - چه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردی - که حرامست با تو هشیاری
شمس تبریز مست عشق توام - باز پرسم که در چه بازاری