دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

حکم نو کن که شاه دورانی - سکه تازه زن که سلطانی

حکم مطلق تو راست در عالم - حاکمان قالب اند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می جستند - چون مسلم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چین تواند - تو همایی میان مرغانی
بر سر آمد رواق دولت تو - ز آن که تو صاف صاف انسانی
برتر آید ز جان ملک و ملک - گر دهی دل به روح حیوانی
شرط ها را ز عاشقان برگیر - که تو احوال شان همی دانی
دام ها را ز راه شان بردار - خواه تقدیر و خواه شیطانی
تا شوم سرخ رو در این دعوی - که تو چون حق لطیف فرمانی
شمس تبریز رحمت صرفی - ز آن که سر صفات رحمانی

خامشی ناطقی مگر جانی - می زنی نعره های پنهانی

تو چو باغی و صورتت برگی - باغ چه صد هزار چندانی
بی تو باغ حیات زندانیست - هست مردن خلاص زندانی
چون تو بحری و صورتت ابرست - فیض دل قطره های مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویان - پیش حکمت که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگر چه زرست - گر چه نیکوست نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراش - گر تو چون گوی چست و گردانی
پهلوی اعتراض در ابلیس - گشت مردود رد ربانی
پس به خراط خویش را بسپار - تا یکی گو شوی اگر آنی
مانعست اعتراض ابلیسی - از یکی گویی و یکی دانی
شمس تبریز نور جان منی - چشم را نور و جسم را جانی

در غم یار، یار بایستی - یا غمم را کنار بایستی

زانچه کردم کنون پشیمانم - دل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماند - شیر در مرغزار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوست - زندگانی دو بار بایستی
دشمن عیب جوی بسیارست - دوستی غمگسار بایستی
ماهی جان ما که پیچانست - بر لب جویبار بایستی
چون رضای دل تو در غم ماست - یک چه باشد؟ هزار بایستی
یار لاحول گوی را چه کنم - یار شیرین عذار بایستی
خوک دنیاست صید این خامان - آهوی جان شکار بایستی
همره بی وفا همی لنگد - همره راهوار بایستی
صد هزاران سخن نهان دارم - گوش را گوشوار بایستی
همه ره لنگ بی وفا باشد - هم ره راهوار بایستی
شمس تبریز رخ بیاراید - جانها در نثار بایستی