دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا شدستی امیر چوگانی - ما شدستیم گوی میدانی

ما در این دور مست و بی خبریم - سر این دور را تو می دانی
چون به دور و تسلسل انجامد - نکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق - شرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنود - نعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیند - شیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می سازد - بهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گردد - چون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدند - تو چنین مانده ای چه می مانی
خرسواری پیاده شو از خر - خر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاها - خسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی تو - تو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودی - ای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی ها بگفتمی ای جان - گر نترسیدمی ز ویرانی

جان جانی و جان صد جانی - می زنی نعره های پنهانی

هر که کر نیست بشنود وصفت - نعل معکوس و خفیه می رانی
غیر احمق به فهم این نرسد - عارت آید از این لت انبانی
سد پیش و پس تو این عارست - که سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی از این فزون گردد - کای فلان فارغست زین فانی

چند اندر میان غوغایی - خوی کن پاره پاره تنهایی

خلوتی را لطیف سوداییست - رو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آنست که در پناه کسی - خوش بخسپی و خوش بیاسایی
زیر سایه درخت بخت آور - زود منزل کنی فرود آیی
ور تو خواهی که بخت بگشاید - زیر هر سایه رخت نگشایی
سوی انبان ما و من نروی - گر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی - روسیاه ست مرد هرجایی
خود تو چیست بیخودی زان کس - که از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین - گر فسادی سوی صلاح آیی