دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هجر ما را کنار بایستی - وین سفر را قرار بایستی

شیر بیشه میان زنجیرست - شیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگ - راه در جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورست - گلشن و سبزه زار بایستی
دیده ها از غبار خسته شدست - دیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلان - مشفقی دایه وار بایستی
ره به آب حیات می نبرند - خضر را آبخوار بایستی
دل پشیمان شدست ز آنچ گذشت - دل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدست - سایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ست - مشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داند - مشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جویند - دولت بی عثار بایستی
مرگ تا در پیست روز شبست - شب ما را نهار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرت - زین هنرهات عار بایستی
چنگ در ما زدست این کمپیر - چنگ او تار تار بایستی
طالب کار و بار بسیارند - طالب کردگار بایستی
دم معدود اندکی ماندست - نفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن - بر خلایق نثار بایستی
مرگ دیگی برای ما پخته ست - آن خورش را گوار بایستی
یاد مردن چو دافع مرگست - هر دمی یادگار بایستی
هر دمی صد جنازه می گذرد - دیده ها سوگوار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردند - ملکتی پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختار - عقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغست - هوش را هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده - این مگس را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ - همت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربند - از خرد گوشوار بایستی
از کنایات شمس تبریزی - شرح معنی گذار بایستی

تا تو از خویشتن سفر نکنی - خویشتن را ز خود خبر نکنی

نه شوی محرم حریم وصال - بر سر کوی او گذر نکنی
جز بدان نور دیده می باید - که بهر جانبی نظر نکنی
تا دل از غیر او نپردازی - از رخش دیده بهره ور نکنی
تا نپوشی لباس اسما را - در مسمی یکی سفر نکنی
تا ز سر نگذری درین سودا - با غم عشق سر بسر نکنی
نشوی ذاکر مناقب شمس - تا سر از جیب او به در نکنی

تا تو در بند کفر و دین باشی - دور زان یار نازنین باشی

بگذر از ما به سوی حق تا تو - خاتم عشق را نگین باشی
کی شوی همنشین حضرت دوست - تا تو با خویش همنشین باشی
پای نه بر سر جهان تا تو - برتر از چرخ هفتمین باشی
دیده راه بین چو نیست تو را - کی درین راه راه بین باشی
گنج وحدت به کنج جان داری - چند از فقر دل حزین باشی
کی به مصر غمش عزیز شوی - تا تو در چاه کبر و کین باشی
ای تو کشت وجود را دانه - چند آخر تو در زمین باشی
عمر رفت و تو بی نصیب از عشق - تا بکی شمس اینچنین باشی