دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خجل از تو شکر و آزادی - لایق آن وصال کو شادی

عشق را بین که صد دهان بگشاد - چون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتی - دیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتی - ای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردش - خورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بود - پیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن - تا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر را - همچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شد - تا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیق - در دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغداد - عشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقا - کرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شد - همه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنما - تا نمایم سخن بعبادی

ای که اندر میان غوغایی - خوی کن پاره ای به تنهایی

خلوتی را عظیم سودایی است - رو بپرسش که در چه سودایی
ور بخواهی که بخت بگشاید - زیر هر سایه رخت نگشایی
زیر سایه درخت بخت آور - زود منزل کنی فرود آیی
خلوت آنست که در پناه کسی - خوش بخسپی و خوش بیاسایی
ور تو خواهی که بر تو بخشایند - که تو بر بندگانش بخشایی
سوی ابناء ما و من نروی - گر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی - روسیاه ست مرد هرجایی
نبود خلوت آنکه در وحدت - از خیالات باد پیمایی
عقل خود گم کنی و ابلیست - اندر آید به کار فرمایی
چو رسیدی به پیش آن دریا - نیستی قطره بلکه دریایی
جرم تو چیست بیخودی زان کس - که از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین - گر فسادی سوی صلاح آیی

ای که مستک شدی و می گویی - تو غریبی و یا از این کویی

نی چپست و نه راست در جانست - آن که جان خسته از پی اویی
جز به چوگان او مگردان سر - که به میدان او یکی گویی
در ره او نماند پای مرا - زانوم را نماند زانویی
هین خمش کن در این حدیث باز مپیچ - آسمان وار گر یکی تویی