دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آوخ آوخ چو من وفاداری - در تمنای چون تو خون خواری

آوخ آوخ طبیب خون ریزی - بر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده ای با من - نکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داری - بی خطا و گناه گفت آری
عشق جز بی گناه می نکشد - نکشد عشق او گنه کاری
هر زمان گلشنی همی سوزم - تو چه باشی به پیش من خاری
بشکستم هزار چنگ طرب - تو چه باشی به چنگ من تاری
شهرها از سپاه من ویران - تو چه باشی شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی تو - جان نبرده ست هیچ عیاری
ای ز هر تار موی طره تو - سرنگون سار بسته طراری
گر ببازم وگر نه زین شه رخ - ماتم و مات مات من باری
آن که نخرید و آن که او بخرید - شد پشیمان غریب بازاری
و آن که بخرید گوید آن همه را - کاش من بودمی خریداری
و آن که نخرید دست می خاید - ناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته اصل افکنده - جان بداده گرفته مرداری
پا بریده به عشق نعلینی - سر بداده به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفه - از چنین باده مانده هشیاری
خر علف زار تن گزید و بماند - خر مردار در علف زاری

ای خجل از تو شکر و آزادی - لایق آن وصال کو شادی

عشق را بین که صد دهان بگشاد - چون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتی - دیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتی - ای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردش - خورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بود - پیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن - تا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر را - همچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شد - تا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیق - در دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغداد - عشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقا - کرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شد - همه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنما - تا نمایم سخن بعبادی

ای که اندر میان غوغایی - خوی کن پاره ای به تنهایی

خلوتی را عظیم سودایی است - رو بپرسش که در چه سودایی
ور بخواهی که بخت بگشاید - زیر هر سایه رخت نگشایی
زیر سایه درخت بخت آور - زود منزل کنی فرود آیی
خلوت آنست که در پناه کسی - خوش بخسپی و خوش بیاسایی
ور تو خواهی که بر تو بخشایند - که تو بر بندگانش بخشایی
سوی ابناء ما و من نروی - گر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی - روسیاه ست مرد هرجایی
نبود خلوت آنکه در وحدت - از خیالات باد پیمایی
عقل خود گم کنی و ابلیست - اندر آید به کار فرمایی
چو رسیدی به پیش آن دریا - نیستی قطره بلکه دریایی
جرم تو چیست بیخودی زان کس - که از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین - گر فسادی سوی صلاح آیی