دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی - قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی

منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی - و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم - سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا - دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر - همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من - و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام - که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند - تو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی
تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد - و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی

ای دل ار محنت و بلا داری - بر خدا اعتمادها داری

اینچنین حضرتی و تو نومید؟ - مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه می کشی هرجا - بنگر آخر، جز او کرا داری؟
لطفهایی که کرد چندین گاه - یاد آور اگر وفاداری
چشم سر داد و چشم سر ایزد - چشم جای دگر چرا داری؟!
عمر ضایع مکن، که عمر گذشت - زرگری کن، که کیمیا داری
هر سحر مر ترا ندا آید - سو ما آ، که داغ ما داری
پیش ازین تن تو جان پاک بدی - چند خود را ازان جدا داری؟!
جان پاکی، میان خاک سیاه - من نگویم، تو خود روا داری؟!
خویشتن را تو از قبا بشناس - که ازین آب و گل قبا داری
می روی هر شب از قبا بیرون - که جز این دست، دست و پا داری
بس بود، این قدر بدان گفتم - که درین کوچه آشنا داری

آوخ آوخ چو من وفاداری - در تمنای چون تو خون خواری

آوخ آوخ طبیب خون ریزی - بر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده ای با من - نکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داری - بی خطا و گناه گفت آری
عشق جز بی گناه می نکشد - نکشد عشق او گنه کاری
هر زمان گلشنی همی سوزم - تو چه باشی به پیش من خاری
بشکستم هزار چنگ طرب - تو چه باشی به چنگ من تاری
شهرها از سپاه من ویران - تو چه باشی شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی تو - جان نبرده ست هیچ عیاری
ای ز هر تار موی طره تو - سرنگون سار بسته طراری
گر ببازم وگر نه زین شه رخ - ماتم و مات مات من باری
آن که نخرید و آن که او بخرید - شد پشیمان غریب بازاری
و آن که بخرید گوید آن همه را - کاش من بودمی خریداری
و آن که نخرید دست می خاید - ناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته اصل افکنده - جان بداده گرفته مرداری
پا بریده به عشق نعلینی - سر بداده به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفه - از چنین باده مانده هشیاری
خر علف زار تن گزید و بماند - خر مردار در علف زاری