دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر نه شکار غم دلدارمی - گردن شیر فلک افشارمی

دست مرا بست، وگر نی کنون - من سر تو بهتر ازین خارمی
گر نبدی رشک رخ چون گلشن - بلبل هر گلشن و گلزارمی
گر گل او در نگشادی، چرا - خار صفت بر سر دیوارمی؟
نیست یکی کار که او آن نکرد - ورنه چرا کاهل و بی کارمی؟
عشق طبیبست که رنجور جوست - ورنه چرا خسته و بیمارمی؟
کشت خلیل از پی او چار مرغ - کاش به قربانیش آن چارمی
تا پی خوردن به شکر خوردنش - طوطی با صد سر و منقارمی
وز جهت قوت دگر طوطیان - چون لب او جمله شکر کارمی
گر نه دلی داد چو دریا مرا - چون دگران تند و جگر خوارمی
در سر من عشق بپیچید سخت - ورنه چرا بی دل و دستارمی؟
بر لب من دوش ببوسید یار - ورنه چرا با مزه گفتارمی؟
بر خط من نقطه ی دولت نهاد - ورنه چه گردنده چو پرگارمی؟
گر نه امی پست، که دیدی مرا؟! - ورنه امی مست بهنجارمی

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری - قمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود - شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد - چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی - چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده - که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی - سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت - چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری

صنما خرگه توم که بسازی و برکنی - قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی

منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی - و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم - سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا - دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر - همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من - و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام - که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند - تو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی
تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد - و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی