دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

صد دل و صد جان بدمی دادمی - وز جهت دادن جان شادمی

ور تن من خاک بدی این نفس - جمله گل و عشق و هوش زادمی
از جهت کشت غمش آبمی - وز جهت خرمن او بادمی
گر ندمیدی غم او در دلم - چون دگران بی دم و فریادمی
گر نبدی غیرت شیرین من - فخر دو صد خسرو و فرهادمی
گر نشکستی دل دربان راز - قفل جهان همه بگشادمی
ور همدانم نشدی پای گیر - همره آن طرفه ی بغدادمی
بس که همه سهو و فراموشیم - گر نبدی یاد تو من یادمی
بس! که برد سر و پی این زبان - حسره که من سوسن آزادمی

کار به پیری و جوانیستی - پیر بمردی و جوان زیستی

بانگ خر نفست اگر کم شدی - دعوت عقل تو مسیحیستی
گر نبدی خنده ی صبح کذوب - هیچ دلی زار بنگریستی
گر بت جان روی نمودی به ما - جمله ی ذرات چو ما نیستی
گر توی تو نفسی کاستی - همچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
گر نبدی غیرت آن آفتاب - ذره به ذره همه ساقیستی
دانه من از کاه جدا کردمی - گر کفه را هیچ تناهیستی
مار اگر آب وفا یافتی - در دل آن بحر چو ماهیستی

کردم با کان گهر آشتی - کردم با قرص قمر آشتی

خمره ی سرکه ز شکر صلح خواست -شکر که پذرفت شکر آشتی
آشتی و جنگ ز جذبه ی حق است - نیست زدم، هست ز سر آشتی
رفت مسیحا به فلک ناگهان - با ملکان کرد بشر آشتی
ای فلک لطف، مسیح توم - گر بکنی بار دگر آشتی
جذبه ی او داد عدم را وجود - کرده بدان پیه نظر آشتی
شاه مرا میل چو در آشتیست - کرد در افلاک اثر آشتی
گشت فلک دایه ی این خاکدان - ثور و اسد آمد در آشتی
صلح درآ، این قدر آخر بدانک - کرد کنون جبر و قدر آشتی
بس کن کین صبح مرا، دایمست - نیست مرا بهر سپر آشتی