دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

در دل من پرده ی نو می زنی - ای دل و ای دیده و ای روشنی

پرده توی وز پس پرده توی - هر نفسی شکل دگر می کنی
پرده چنان زن که بهر زخمه ی - پرده ی غفلت ز نظر برکنی
شب منم و خلوت و قندیل جان - خیره که تو آتشی یا روغنی
بی من و تو، هر دو توی، هر دو من - جان منی، آن منی، یا منی
نکته ی چون جان شنوم من ز چنگ - تنتن تنتن، که تو یعنی تنی
گر تنم و گر دلم و گر روان - شاد بدانم که توم می تنی
از تو چرا تازه نباشم؟! که تو - تازگی سرو و گل و سوسنی
از تو چرا نور نگیرم؟! که تو - تابش هر خانه و هر روزنی
از تو چرا زور نیابم؟! که تو - قوت هر صخره و هر آهنی

صد دل و صد جان بدمی دادمی - وز جهت دادن جان شادمی

ور تن من خاک بدی این نفس - جمله گل و عشق و هوش زادمی
از جهت کشت غمش آبمی - وز جهت خرمن او بادمی
گر ندمیدی غم او در دلم - چون دگران بی دم و فریادمی
گر نبدی غیرت شیرین من - فخر دو صد خسرو و فرهادمی
گر نشکستی دل دربان راز - قفل جهان همه بگشادمی
ور همدانم نشدی پای گیر - همره آن طرفه ی بغدادمی
بس که همه سهو و فراموشیم - گر نبدی یاد تو من یادمی
بس! که برد سر و پی این زبان - حسره که من سوسن آزادمی

کار به پیری و جوانیستی - پیر بمردی و جوان زیستی

بانگ خر نفست اگر کم شدی - دعوت عقل تو مسیحیستی
گر نبدی خنده ی صبح کذوب - هیچ دلی زار بنگریستی
گر بت جان روی نمودی به ما - جمله ی ذرات چو ما نیستی
گر توی تو نفسی کاستی - همچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
گر نبدی غیرت آن آفتاب - ذره به ذره همه ساقیستی
دانه من از کاه جدا کردمی - گر کفه را هیچ تناهیستی
مار اگر آب وفا یافتی - در دل آن بحر چو ماهیستی