دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که ز تن تنگ قفص می پری - رخت به بالای فلک می بری

زندگی تازه ببین بعد ازین - چند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت - ماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی - جان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ - بافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بود - گیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ - عکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدند - حی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان - باز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت - بهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت - گردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان - روح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پا - فضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال - خواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون - یوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شور - ماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق - از تو کنند ای شه من، باوری

باده ده، ای ساقی هر متقی - باده ی شاهنشهی راوقی

جام سخن بخش که از تف او - گردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه را - حاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس - ور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کند - باغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند - تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نور - نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان - ساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم - زیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی - باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟ - از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی - رو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهند - جز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب - چند پی هر سخن مغلقی

خشم مکن خواجه پشیمان شوی - جمع نشین، ورنه پریشان شوی

تیره مرو خیره مرو زین چمن - ورنه چو جغدان سوی ویران شوی
گر بگریزی ز خراجات شهر - بارکش غول بیابان شوی
گر تو ز خورشید حمل سر کشی - بفسری و برف زمستان شوی
روی به جنگ آر و به صف شیروار - ورنه چو گربه تو در انبان شوی
کم خور ازین پاچه ی گاو، ای ملک - سیر چریدی، خر شیطان شوی
کافر نفست چو زبون تو شد - گر همه کفری همه ایمان شوی
روی مکن ترش ز تلخی یار - تا ز عنایت گل خندان شوی
دست و دهان را چو بشویی ز حرص - صاحب و همکاسه ی سلطان شوی
ای دل، یک لحظه تو دیوانه ی - با دمی خواجه ی دیوان شوی
گاه بدزدی، ره ایرن زنی - گاه روی شحنه ی توران شوی
گه ز (سپاهان) و حجاز) و (عراق) - مطرب آن ماه خراسان شوی
بوقلمونی چه شود گر چو عقل - یک صفت و یک دل و یکسان شوی؟
گر نکنی این همه خاموش باش - تا به خموشی همگی جان شوی
روی به شمس الحق تبریز کن - تا ملک الملک سلیمان شوی