دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

از مه من مست دو صد مشتری - غمزه او سحر دو صد سامری

هر نفسی شعله زند دین از او - سوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمان - وز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی شد شتاب - در کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگو - شیر خدا حمله کجا می بری
ای تو سلیمان به سپاه و لوا - خاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان می روی - سوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنوی - هیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همی کرد خیالش نظر - محو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیست - رفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دین - شرح دهد حال من ار منکری

ای که ز تن تنگ قفص می پری - رخت به بالای فلک می بری

زندگی تازه ببین بعد ازین - چند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت - ماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی - جان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ - بافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بود - گیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ - عکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدند - حی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان - باز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت - بهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت - گردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان - روح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پا - فضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال - خواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون - یوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شور - ماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق - از تو کنند ای شه من، باوری

باده ده، ای ساقی هر متقی - باده ی شاهنشهی راوقی

جام سخن بخش که از تف او - گردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه را - حاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس - ور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کند - باغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند - تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نور - نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان - ساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم - زیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی - باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟ - از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی - رو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهند - جز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب - چند پی هر سخن مغلقی