دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل سرمست، کجا می پری؟ - بزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

مایه ی هر نقش و ترا نقش نی - دایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت - برتری از نام و صلقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست - هر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل - گفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی - سرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشق - عشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه عشق آمدم - دل بشد و من بشدم بر سری
مفخر تبریز تویی شمس دین - بر همگان ناظری و حاضری

از مه من مست دو صد مشتری - غمزه او سحر دو صد سامری

هر نفسی شعله زند دین از او - سوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمان - وز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی شد شتاب - در کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگو - شیر خدا حمله کجا می بری
ای تو سلیمان به سپاه و لوا - خاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان می روی - سوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنوی - هیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همی کرد خیالش نظر - محو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیست - رفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دین - شرح دهد حال من ار منکری

ای که ز تن تنگ قفص می پری - رخت به بالای فلک می بری

زندگی تازه ببین بعد ازین - چند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت - ماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی - جان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ - بافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بود - گیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ - عکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدند - حی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان - باز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت - بهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت - گردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان - روح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پا - فضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال - خواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون - یوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شور - ماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق - از تو کنند ای شه من، باوری