دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چه جرم رفت که بازم ز در به راه کنی - جفا حواله مهجور بی گناه کنی

سر منست و سر کویت ار به تیغ زنی - دل منست و غم عشقت ار تباه کنی
تو راست مملکت دلبری به زیر نگین - به بی نوا سزد ار گه گهی نگاه کنی
به هر رهی که روم بی تو بدرهم خوانند - چه باشد ار نظری با رهی به راه کنی
گدای کوی تو گردد نواله خواه چو من - گر التفات گدایی به پادشاه کنی
روند از خود اوفتند ز آسمان به زمین - به عشوه ار نظری سوی مهر و ماه کنی
چو شمس در حرم قرب ره بری زاهد - گر آستان در دوست سجده گاه کنی

ای دل، یک لحظه چو دیوان شوی - باز رهی خواجه دیوان شوی

گاه ز دزدی، ره ایوان زنی - گاه روی شحنه توران شوی
گه ز سپاهان و حجاز و عراق - مطرب آن شاه خراسان شوی
بوقلمونی چه شود تا چو عقل - یک صفت و یکره و یکسان شوی؟
گر نکنی این همه خاموش باش - تا به خموشی همگی جان شوی

ای دل سرمست، کجا می پری؟ - بزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

مایه ی هر نقش و ترا نقش نی - دایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت - برتری از نام و صلقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست - هر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل - گفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی - سرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشق - عشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه عشق آمدم - دل بشد و من بشدم بر سری
مفخر تبریز تویی شمس دین - بر همگان ناظری و حاضری