دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

عنان عقل گر از دست نفس بستانی - کشند غاشیه ات شاهدات روحانی

اگر تو دیو طبیعت در آوری در بند - تو را رسد که کنی دعوی سلیمانی
تو شاهدی ز گلستان باغ فردوسی - روا بود که شوی صید چند ویرانی
تویی همای سعادت درین طلسم وجود - ولی چه سود که محبوس بند و زندانی
تویی معاینه جان جهان نمای دو کون - ولیک طبع تو کرده است خانه ظلمانی
اگر ز ظلمت تن وا رهی عیان بینی - که هم سکندر و هم خضر و آب حیوانی
تموز نور تجلی ست در درون دلت - بحل تو چشمه خورشید چند پوشانی
به دام عقل و طبیعت مدوز جامه تن - چرا تو سلسله عشق را بجنبانی
توالیان فلک می زنند نوبت عشق - بیا دلا بشنو بانگ کوس سلطانی
به ریسمان طبیعت بمانده ای شب و روز - که دوختست ورا کسوه های روحانی
شفای جان تو از حق همی رسد دم دم - وگر تو کم کنی از خود غذای نفسانی
به کوه طور چو موسی تو یک قدم در نه - که تا به گوش تو آید ندای سبحانی
خروج کن که نزولت به منتها برسید - بود به مرکز اصلی رسی به آسانی
وگر عروج نکردی و باز پس ماندی - بدانکه مائده از دست رفت نادانی
بزیر چنبر چرخ اندرون چو بیوه زنان - اسیر چرخ بمانی و چرخه گردانی
تو آمدی که کمال خرد کنی حاصل - دریغ باشد اگر رو نهی به نقصانی
برآ ز چاه طبیعت که چاه دیو و دد است - به ملک مصر قمر شو که یوسف جانی
نصیحت پدرانه بگفتمت بشنو - به قول مفخر تبریز نور روحانی
به غیر او منگر غیر از میان برگیر - که تا ز دست فضولات نفس برهانی

میان تیرگی خواب و نور بیداری - چنان نمود مرا دوش در شب تاری

که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس - که جمله محض خرد بود و نور هشیاری
تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم - چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری
مرا ستایش بسیار کرد و گفت: ای آن - که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری
شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست - تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری
سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون - ز دست طبع، گرفتار چار دیواری
کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب - که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری
بدی مکن که درین کشت زار زود زوال - به داس دهر همان بدروی که می کاری
پی مراد چه پویی به عالمی که درو - چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری؟!
حقیقت این شکم از آزپر نخواهد شد - اگر به ملک همه عالمش بینباری
گرفتمست که رسیدی بدانچ می طلبی - ولی چه سود ازان، چون بجاش بگذاری؟!
شبی چو اینست ای دوست چون سپیده دمید - تو مست، خفته و آگه نه ای ز هشیاری
نهان شدند معانی ز یار بی معنی - کجا روم که نروید به پیش دیواری

چه جرم رفت که بازم ز در به راه کنی - جفا حواله مهجور بی گناه کنی

سر منست و سر کویت ار به تیغ زنی - دل منست و غم عشقت ار تباه کنی
تو راست مملکت دلبری به زیر نگین - به بی نوا سزد ار گه گهی نگاه کنی
به هر رهی که روم بی تو بدرهم خوانند - چه باشد ار نظری با رهی به راه کنی
گدای کوی تو گردد نواله خواه چو من - گر التفات گدایی به پادشاه کنی
روند از خود اوفتند ز آسمان به زمین - به عشوه ار نظری سوی مهر و ماه کنی
چو شمس در حرم قرب ره بری زاهد - گر آستان در دوست سجده گاه کنی