دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دمی که باز کند عشق پر بطیاری - فتد فغان به جهان وز جهان شود عاری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری - بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد - رها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید - به روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان - کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود - کی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب - که برنشست به سیران خدیو بیداری

ز تاب مهر رخش گشت جمله اعیان می - ز عکس طلعت او یافت زندگی هر شی

هوای مهر رخش ذره وار می طلبد - دلم که مهر نباشد در او جدا از فی
خیال رویش گر دستگیر من نشدی - نمانده بد رمقی از حیات دور از وی
مشو به مستی عشاق منکر ای زاهد - که مستی می عشق است آن نه مستی می
بروی تو نتوان جز به چشم تو نگریست - بسوی تو نتوان برد جز به پای تو پی
در آرزوی وصالش بسر نشد ره شمس - کجا رسد اگرش ره بدو نگردد طی

عنان عقل گر از دست نفس بستانی - کشند غاشیه ات شاهدات روحانی

اگر تو دیو طبیعت در آوری در بند - تو را رسد که کنی دعوی سلیمانی
تو شاهدی ز گلستان باغ فردوسی - روا بود که شوی صید چند ویرانی
تویی همای سعادت درین طلسم وجود - ولی چه سود که محبوس بند و زندانی
تویی معاینه جان جهان نمای دو کون - ولیک طبع تو کرده است خانه ظلمانی
اگر ز ظلمت تن وا رهی عیان بینی - که هم سکندر و هم خضر و آب حیوانی
تموز نور تجلی ست در درون دلت - بحل تو چشمه خورشید چند پوشانی
به دام عقل و طبیعت مدوز جامه تن - چرا تو سلسله عشق را بجنبانی
توالیان فلک می زنند نوبت عشق - بیا دلا بشنو بانگ کوس سلطانی
به ریسمان طبیعت بمانده ای شب و روز - که دوختست ورا کسوه های روحانی
شفای جان تو از حق همی رسد دم دم - وگر تو کم کنی از خود غذای نفسانی
به کوه طور چو موسی تو یک قدم در نه - که تا به گوش تو آید ندای سبحانی
خروج کن که نزولت به منتها برسید - بود به مرکز اصلی رسی به آسانی
وگر عروج نکردی و باز پس ماندی - بدانکه مائده از دست رفت نادانی
بزیر چنبر چرخ اندرون چو بیوه زنان - اسیر چرخ بمانی و چرخه گردانی
تو آمدی که کمال خرد کنی حاصل - دریغ باشد اگر رو نهی به نقصانی
برآ ز چاه طبیعت که چاه دیو و دد است - به ملک مصر قمر شو که یوسف جانی
نصیحت پدرانه بگفتمت بشنو - به قول مفخر تبریز نور روحانی
به غیر او منگر غیر از میان برگیر - که تا ز دست فضولات نفس برهانی