دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا اول با خود نخروشید ربابی - در ناله نیارد همه را او به ربابی

ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده - بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتی - سوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش - کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندش - پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جه - تا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستان - کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش - تا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبی - و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی - وی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت - انگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان زانچه نگفتم تو بیان کن - بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی

دمی که باز کند عشق پر بطیاری - فتد فغان به جهان وز جهان شود عاری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری - بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد - رها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید - به روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان - کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود - کی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب - که برنشست به سیران خدیو بیداری

ز تاب مهر رخش گشت جمله اعیان می - ز عکس طلعت او یافت زندگی هر شی

هوای مهر رخش ذره وار می طلبد - دلم که مهر نباشد در او جدا از فی
خیال رویش گر دستگیر من نشدی - نمانده بد رمقی از حیات دور از وی
مشو به مستی عشاق منکر ای زاهد - که مستی می عشق است آن نه مستی می
بروی تو نتوان جز به چشم تو نگریست - بسوی تو نتوان برد جز به پای تو پی
در آرزوی وصالش بسر نشد ره شمس - کجا رسد اگرش ره بدو نگردد طی