دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا که مجلس عشقست و صحبت ساقی - بنوش باده باقی به دولت ساقی

نماند یکسر مو در همه جهان هشیار - صلای عام چو در داد لعبت ساقی
دو کون بر رخ او همچو نقطه خالیست - ببین ببین چه بلند است همت ساقی
بیا که گردش جام است دردیی در باب - غنیمت است دو سه روز صحبت ساقی
بیا به میکده عشق و جرعه ای به کف آر - بنوش باده باقی به طلعت ساقی
بیا که باده فروشان کوی عشق امشب - ستاده اند سراسر به خدمت ساقی
بیا و دست ارادت بزن به دامن شمس - که رهبر تو شود او به حضرت ساقی

تا اول با خود نخروشید ربابی - در ناله نیارد همه را او به ربابی

ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده - بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتی - سوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش - کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندش - پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جه - تا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستان - کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش - تا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبی - و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی - وی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت - انگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان زانچه نگفتم تو بیان کن - بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی

دمی که باز کند عشق پر بطیاری - فتد فغان به جهان وز جهان شود عاری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری - بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد - رها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید - به روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان - کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود - کی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب - که برنشست به سیران خدیو بیداری