دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به کوی عشق در آمد اوای گستاخی - مراقفت نکنی در بلای گستاخی

از آنکه آتش شان نور گشت در معنی - چو آتش ست شما جمله وای گستاخی
به های و هوی نگردد جمال هو پیدا - به های و هوی مگر دیده های گستاخی
اگر چه رای شما در جهان روح شده است - به سوی روح مدارید رای گستاخی
چو جان اهل ورع از وصال محرومند - ایا شرست بدیها چه جای گستاخی
سر سران به جهان خاک گشت و بوی نبرد - کشیدم از شه تبریز پای گستاخی
که اوست شاه سلاطین و دولت عالم - که اوست جان و دل و دلبرای گستاخی
وراست ملک مسلم ز الست تا به کنون - جفا و کفر و خیانت و دعای گستاخی
ز عشق دوستی آن دعای پرنمکش - کند روان عزیزان دعای گستاخی
هزار تا ورق از شرح عشق گشت سیه - سپید شد ورق دلربای گستاخی
از آنکه هست وظیفه یکی شه مطلوب - که هست بر سر آن سه ردای گستاخی
هزار گونه کسا گر بپوشد آن درویش - به ذات حق دور است از کسای گستاخی
هزار در بگشاید ز ذوق تا به صفا - گمان مبر که شدی درگشای گستاخی
مگر که خدمت مخدوم شمس دین بینی - چو آن ببینی اینک صلای گستاخی
هزار ماه و هزار آفتاب خیره شود - ز کمترین اثری از ضیای گستاخی
اگر چه خود به وفا هیچکس نیارد زد - ز صد وفا گذرد یک جفای گستاخی
جفا چو بیند روی او را سجود کند - اگر ببیند یکدم وفای گستاخی
بشک مشو به گمان در میفت هر لحظه - اگر تویی به امید بقای گستاخی
از آنکه وسوسه جان تو حجاب شود - بسوز سینه در آید ورای گستاخی
به عرش و هفت فلک هیچ التفات مکن - اگر تو داری قصد سمای گستاخی
مرا از این همه مقصود شاه تبریزیست - از آنکه شرح دهم من ثنای گستاخی
منم غلام غلام غبار پای کفش - اگر بدیده رسد توتیای گستاخی
چه زهره دارد از بیم هیبت آن شهر - که گویدم خرد گل که های گستاخی
هزار گل که بروید میان گلشن عشق - شود نثار چو بیند گیای گستاخی
اگر نه فضل عنایات شمس تبریزی - چه مایه داشتمی من بهای گستاخی

بیا که مجلس عشقست و صحبت ساقی - بنوش باده باقی به دولت ساقی

نماند یکسر مو در همه جهان هشیار - صلای عام چو در داد لعبت ساقی
دو کون بر رخ او همچو نقطه خالیست - ببین ببین چه بلند است همت ساقی
بیا که گردش جام است دردیی در باب - غنیمت است دو سه روز صحبت ساقی
بیا به میکده عشق و جرعه ای به کف آر - بنوش باده باقی به طلعت ساقی
بیا که باده فروشان کوی عشق امشب - ستاده اند سراسر به خدمت ساقی
بیا و دست ارادت بزن به دامن شمس - که رهبر تو شود او به حضرت ساقی

تا اول با خود نخروشید ربابی - در ناله نیارد همه را او به ربابی

ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده - بر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتی - سوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش - کز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندش - پنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جه - تا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستان - کای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش - تا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبی - و آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی - وی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت - انگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان زانچه نگفتم تو بیان کن - بگشا در دل ها که تو سلطان خطابی