دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ایا بعلم ثبات کرم تو را دعوی - یکی نجات و دوم صورت و سوم معنی

نجات صورت و معنی ز تست مشهوری - یکی به علم و دوم دانش و سوم تقوی
به علم و دانش و تقوی طلاق دادستی - یکی هوا و دوم شهوت و سوم دینی
هوا و شهوت و دنیا در آن جهان عوضش - یکی بقا و دوم جنت و سوم طوبی
لقا و جنت و طوبی همی ستان که تویی - یکی خلیل و دوم احمد و سوم عیسی
خلیل و احمد و عیسی نهاده نام تو را - یکی عزیز و دوم محیی و سوم عیسی
عزیز و یحیی و محیی تویی که از دم توست - یکی حیات و دوم قوت و سوم انهی
حیات و قوت انهی تو راست کز تو برند - یکی دعا و دوم حجت و سوم دعوی
دعا و حجت و دعوی معنیست که هست - یکی حدیث و دوم عصمت و سوم نحوی
حدیث و عصمت و نحوی ازین سه خیر بود - یکی دلیل و دوم آیت و سوم فتوی
دلیل و آیت و فتوی تو را رسد که تویی - یکی امام و دوم سرور و سوم مولی
امام و سرور و مولی صفت بیارم کرد - یکی هزار دوم صد یک و سوم عشری
هزار و صد یک و عشری چگونه شرح دهم - یکی خموش و دوم ساکت و سوم قرنی

به کوی عشق در آمد اوای گستاخی - مراقفت نکنی در بلای گستاخی

از آنکه آتش شان نور گشت در معنی - چو آتش ست شما جمله وای گستاخی
به های و هوی نگردد جمال هو پیدا - به های و هوی مگر دیده های گستاخی
اگر چه رای شما در جهان روح شده است - به سوی روح مدارید رای گستاخی
چو جان اهل ورع از وصال محرومند - ایا شرست بدیها چه جای گستاخی
سر سران به جهان خاک گشت و بوی نبرد - کشیدم از شه تبریز پای گستاخی
که اوست شاه سلاطین و دولت عالم - که اوست جان و دل و دلبرای گستاخی
وراست ملک مسلم ز الست تا به کنون - جفا و کفر و خیانت و دعای گستاخی
ز عشق دوستی آن دعای پرنمکش - کند روان عزیزان دعای گستاخی
هزار تا ورق از شرح عشق گشت سیه - سپید شد ورق دلربای گستاخی
از آنکه هست وظیفه یکی شه مطلوب - که هست بر سر آن سه ردای گستاخی
هزار گونه کسا گر بپوشد آن درویش - به ذات حق دور است از کسای گستاخی
هزار در بگشاید ز ذوق تا به صفا - گمان مبر که شدی درگشای گستاخی
مگر که خدمت مخدوم شمس دین بینی - چو آن ببینی اینک صلای گستاخی
هزار ماه و هزار آفتاب خیره شود - ز کمترین اثری از ضیای گستاخی
اگر چه خود به وفا هیچکس نیارد زد - ز صد وفا گذرد یک جفای گستاخی
جفا چو بیند روی او را سجود کند - اگر ببیند یکدم وفای گستاخی
بشک مشو به گمان در میفت هر لحظه - اگر تویی به امید بقای گستاخی
از آنکه وسوسه جان تو حجاب شود - بسوز سینه در آید ورای گستاخی
به عرش و هفت فلک هیچ التفات مکن - اگر تو داری قصد سمای گستاخی
مرا از این همه مقصود شاه تبریزیست - از آنکه شرح دهم من ثنای گستاخی
منم غلام غلام غبار پای کفش - اگر بدیده رسد توتیای گستاخی
چه زهره دارد از بیم هیبت آن شهر - که گویدم خرد گل که های گستاخی
هزار گل که بروید میان گلشن عشق - شود نثار چو بیند گیای گستاخی
اگر نه فضل عنایات شمس تبریزی - چه مایه داشتمی من بهای گستاخی

بیا که مجلس عشقست و صحبت ساقی - بنوش باده باقی به دولت ساقی

نماند یکسر مو در همه جهان هشیار - صلای عام چو در داد لعبت ساقی
دو کون بر رخ او همچو نقطه خالیست - ببین ببین چه بلند است همت ساقی
بیا که گردش جام است دردیی در باب - غنیمت است دو سه روز صحبت ساقی
بیا به میکده عشق و جرعه ای به کف آر - بنوش باده باقی به طلعت ساقی
بیا که باده فروشان کوی عشق امشب - ستاده اند سراسر به خدمت ساقی
بیا و دست ارادت بزن به دامن شمس - که رهبر تو شود او به حضرت ساقی