دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

عمر عزیز رفت به پایان چه می کنی - خود را اسیر و بنده شیطان چه می کنی

دنیا رسول گفت که زندان مؤمن است - ای بی خبر عمارت زندان چه می کنی
فرمان پنج نوبت حق را مقصری - روز جزا و نوبی فرمان چه می کنی
روزی اگر زیارت خاک پدر روی - ترسی که نیز عاجز پژمان چه می کنی
تا گویدت که ای پسر بی وفای من - یاد اسیر کلبه احزان چه می کنی
تبریز گور ساز که آیی به نزد من - کاخ و سرای و صفحه ایوان چه می کنی

دلا چو بسته این خاکدان بر گذرانی - ازین خطیرم برون پر که مرغ عالم جانی

تو مرغ عالم قدسی ندیم مجلس انسی - دریغ باشد اگر تو درین خرابه بمانی
تو باز ذروه نازی نسیم حضرت رازی - قرارگاه چه سازی درین نشیمن فانی
به حال خود نظر کن برون بپر سفر کن - ز جنس عالم صورت به مرغزار معانی
براه کعبه وصلش به زیر هر بن خاری - هزار کشته شود قند داده جان به جوانی
چه خوش بود که به سویش بر آستانه کویش - برای دیدن رویش شبی به روز رسانی
مجو سعادت و دولت ازین جهان که نیابی - ز بندگیش طلب کن سعادت دو جهانی
بیاد بزم وصالش در آرزوی جمالش - فتاده بی خبر و مست از آن شراب که دانی
هزار خسته درین ره فرو شدند و ندیدند - ز بوی دوست نسیمی ز کوی دوست نشانی
حدیث ز هدرها کن که آن ره دگرانست - تو بندگی خدا کن بدان قدر که توانی
ز شمس مفخر آفاق جو سعادت و دولت - که اوست شمس معانی فزون ز شمس مکانی

هزار ساله رهست از تو تا مسلمانی - هزار سال دگر تا به حد انسانی

اگر تو سلسله عشق را بجنبانی - درون طاس فلک مهره را بغلطانی
اگر ز نقش و ز نقاش باشدت خبری - سمند فکر به بالای عرش بر رانی
بزرگواری نژادی به قدر اصل و نسب - ولی چه سود که تو قدر خود نمی دانی
نرفته ای تو بدین وادی طویل آسا - چو روز سیر در آید درو فرو مانی
بیا تو گوهر خود را درین عدم بشنو - که هیچ غصه نباشد بتر ز نادانی
چو عیسیی تو درین دیر و موسی اندر طور - نه طیلسان و نه ناقوس و نی چو رهبانی
چو صعوه در تک چاهی حریف یوز مشو - که شاهبازی و سیمرغ را سلیمانی
ز جام و ساغر وحدت اگر بنوشی می - چو خضر سر معانی ز لوح بر خوانی
ندیده صورت خود را در آینه روشن - معانیی که حقیقت بود کجا دانی
گشادی دیده باطن درین محیط ظهور - ببین تو در صدف آشکار لمعانی
بگوش جان بشنو نطق شمس تبریزی - سماع معرفت از عاشقان ربانی